تبليغاتX
ewin








ewin
khoshewistyeki be snoor
 

 

                                

                            

من تورا به كسي هديه مي دهم ، كه از من عاشق تر باشد و از من    

براي تو مهربان تر                                       

من تورا به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسنگ

راه دور ، در خشم ، در مهرباني

 در دلتنگي

در هزار همهمه دنيا 

يكه و تنها بشناسد

من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم ، كه راز آفتاب گردان

و تمام سخاوتهاي عاشقانة اين گل معصوم را

بداند ، و ترنم دلپذير هر آهنگ 

هر نجواي كوچك ، برايش يك خاطره مشترك باشد

او بايد از رنگين كمان چشمان تو ، تشخيص بدهد كه امروز هواي

دلت آفتابي است ، يا آن دلي كه من

برايش مي ميرم ، سرد و باراني است

اي بهانة زنده بودنم ، تورا سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم ، كه

قلبش بعد از دو بار ديدن تو ، باز هم به ديوانگي

و بي پروائي اولين نگاه من بتپد

همانطور عاشق

همانطور مبهوت وقار وجمال بي مثالت

آيا كسي پيدا خواهد شد ؟ از من عاشق تر  و از من مهربانتر

براي تو

تورا سخاوتمندانه ، با خود خواهم بخشيد....!!!! 

تو را فقط و فقط به خدا ميسپارم .

تو را فقط به قلب عاشقم هديه خواهم داد.

 

    

 

 

 

لینک ثابت| جمعه 27 بهمن1385ساعت 18:50  توسط ××× | 
درد
   

مرد زنی را عاشق شدعشق به انتها رسید روحی دمیده شد و نطفه ای شکل گرفت

                                       و زن به اوج رسید و مادر شد

اینک چند صباحی است مرد ، زنی دیگر را عاشق شده و پدر بودن خود را انکار میکند

گویی فراموش کرده این نطفه زاده عشقی آتشین بوده

زن با میهمانی نا خوانده تنها  در جاده های پر ملال زندگی قدم می زند

چند ماهی است شکمش بالا آمده

و مردم بی درنگ نام پدر بچه را می پرسند

                                              زن سکوت اختیار می کند

مردم بی رحمانه می خندند و می گویند حرام زاده

زن می شکند با پاهایی لرزان به زیر تیغ جراحی می رود و میهمان نا خوانده اش را

برای همیشه مرخص می کند .

 

لینک ثابت| چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 19:26  توسط ××× | 
به مناسبت چهلمین سالگرد درگذشت فروغ

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد:
روزی از این تلخ و شيرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ی زامروزها، ديروزها

ديدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد درد

می خزند آرام روی دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خويش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تيرهء دنيای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با ياد من بيگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران می شود
روح من چون بادبان قايقی
در افقها دور و پيدا می شود

می شتابند از پی هم بی شکيب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خيره می ماند بچشم راهها

ليک ديگر پيکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگير خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زير خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

لینک ثابت| چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 18:50  توسط ××× | 

هر دو عاشق بودنند و جوان

یک شب مهتابی      هوس میهمان عشقشان شد

و دختر برای اثبات عشقش جسمش را ....

اکنون آن لذت آنی پایان یافته بود

پسر د ختر را چون دستمال چرکینی از خود دور کرد و گفت : من خواهان عشقی پا ک بود م

اما تو فاحشه ای بیش نبودی

دختر چون ابر بهاری گریست

دوستی از راه رسید و گفت دختر تاوان عشق را داد

ومن فریاد می زنم عشق مقدس است

چگونه می شود دل عاشق باشد و چشم به د نبال جسم

ای نا به خردان عشق را چون هوس هجی نکنید

عشق مقدس است

لینک ثابت| سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 21:2  توسط ××× | 
پاییز

در موسم بهار هق هق درخت را شنیدم  همراه باران بهاری اشک ریختم

در بهار مدهوش عطر گلها نشدم .....

پاییز عروس فصلها از راه رسید

پاییز  با آن غروب های دلگیرش دوست داشتنی بود

باران چه بی دریغ می بارید ومن چون شبنم زلال شدم

در پاییز عاشق شدم عاشق او که برترین بهترینم بود

به زیر باران رفتیم ، گریستیم ، خندیدیم و فریاد زدیم ما خوشبختیم

زمستان معصوم از را ه رسید

برف عروس طبیعت شد و ما محو این همه زیبایی

روزها و شبهای سردی در کنار هم بودیم

اما گرمی عشقی پاک به ما گرمی می بخشید

اینک انتهای زمستان است.... هر کجا قدم می گذارم اثری ازتوست

این شبها تنها بر ماه خیره می شوم

انگار حکم جدایی صادر شده.....  و من باز منتظر می مانم تا باییزی دیگر از راه برسد و من تنها سالگرد

اشناییمان را جشن بگیرم

لینک ثابت| سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 20:50  توسط ××× | 
بت
برایم همچون بتی بودی که فراتر از خدا تو را می پرستیدم د ر برابر عشقت زانو زدم و نامت را برقلبم حک کردم و من خوشبخت بودم و رها

نمیدانم چه شد گویی بت مرا دزدیده بودنند

اینک او چندین بت پرست داشت و او هم دوست می داشت

او بت پرست عاشق قدیمیش را فراموش کرده بود

او خواهان عشقهای پر هوس بود .....

هوس بتم را شکست و من نیز شکستم

گویی قلبش از سنگ شده بود ..... نا له هایم ... اشکهایم در او اثری نداشت

امروز او بازگشته با تنی که زخم خورده عشقای عبث بود

آمده و با لبانی می گوید دوستت دارم که هزاران بوسه شهوت بر آن نقش بسته

او باور ندارد که دیگر بتم نیست

و من اینبار فریاد میزنم هوست گلستان زندگی ام را آتش زد و هیچ گاه نفهمیدی با من چه کردی

افسوس که خوشی هایم چون عمر گل کوتاه بود ......

لینک ثابت| شنبه 21 بهمن1385ساعت 23:3  توسط ××× | 
حرم سرا
 

 

 

در فرودگاه وطنم .... دو دختر در پس چادر معصوم بودنند ومحجوب

و در گوشه ای دیگر .... دخترانی با صورتهای بزک کرده   نگاه مردان به دنبالشان بود

اینک در خاک دبی آن دو دختر محجوب با شومیزهای رنگی دلبری می کنند

چون شراب خوارن قهار مدام شراب خوردنند  لباس عریانی بر تن کردنند  اکنون

دختران در میان چشم های حریص شیخ نشین های عرب می رقصند ... صدای مرحبا

 گفتنشان  گوش آدمی را کر میکند

دختر انتخاب می شود و می رود تا شبی را درحر م سرای مردی عرب تجربه کند .....

لینک ثابت| شنبه 21 بهمن1385ساعت 22:25  توسط ××× | 
قاب

 

امشب در قاب عکس دخترکی دیدم

لباس سرخی همرنگ لبانش به تن داشت

در پس لباس های نه چندان گران قیمتش

چهره ی معصومی نهفته بود

و غرق در عالم کودکی در دستانش نقل های عقد خواهرش ...

موهایش کوتاه و نامرتب بود

اما باز هم زیبا بود .... دخترک خوشبخت بود

و آن دخترک من بودم اینک باموهای بلند و لباس های قشنگ

و امروز د ر دستانم قلمی است که بروی کاغذ می لغزد و به یاد تو و برای تو می نوسد

دوستت دارم

لینک ثابت| شنبه 21 بهمن1385ساعت 21:33  توسط ××× | 
وطن
 

 

این جا ایران است  وطنی که مردمانش با دردو رنج انس گرفته اند

   این جا اگر زنی نه از روی هوس بلکه با عشق به مرد  دلخواهش بگوید دوستت دارم فاحشه ای بیش نیست ....

 در وطن من زن پاک کسی است که خانه نشین باشد و لباسش به جای

 عطر یاس بوی قرمه سبزی بدهد و گوهری در صدف می شود اگر افتاب و

 مهتاب روی او رانبینند....

 این جا همه نقاب بر چهره می زنند دیر زمانی است که همه حس ها رنگ

 باخته ..... این جا اگر احساست را نسبت به یک شعر یا یک عکس بیان کنی

 به خود میگرند و تو محکوم میشوی ....

  در وطن من هر شب شام غریبان است .... شام غریبان قرن بیستم

  اگر تا دیروز برادر پناه خواهرش بود امروز برادر گرگی است در لباس میش

  و باز این جا ایران است سرزمین من و ما تبیعد شدگانی ابدی آن هستیم

  در وطن من نطفه های یخی سقط میشوند تا کسی نگوید حرام زاده

  این جا مردان درپشت زن خانگیشان پنهان می شوند و زنی دیگر را .....

  این جا همه حس ها یخ بسته گویی همه محکوم به تنهایی اند

 خورشید ایران با اکراه طلوع میکند وماه چه غمگین شاهد عشقهای کاذب است

 این جا شهوت روز به روز به اوج می رسد و بکارت دختران پایمال می شود

  و باز در ایران حق طلاق با مردان است و زن همیشه محکوم

 این جا ایران است و همه روزهایش تکراری و مردمانش مانوس با روزمرگی

  در سرزمین من مردگانش زنده اند و زندگانش مرده ای متحرک ....

 این جا این جا ایران است ......  وساعت به وقت پوچی

 

 

لینک ثابت| شنبه 21 بهمن1385ساعت 21:0  توسط ××× | 
انجماد
 

دست گرمی دستم را فشرد ....

و من ندانستم که در پس آن آرامش   شهوتی ... ناب نهفته بود.

                                              من اعتراض کردم .... او باز حریصانه تر فشرد

و از آن پس دستانم انجماد را تجربه کرد

اینک دستانم در دستان پر مهر تو جای گرفته

از گرمی و پاکی دستانت انجماد آرام آرام از دستهایم رنگ میبازد

گویی سهم ما از زندگی این است   ....

                             هز اران بار انجماد را تجربه کنیم

و شاید اگر کمی خوشبخت باشیم                     

                                                مردی ازنور انجماد را .............. محو کند .

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت| دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 20:19  توسط ××× | 
سکوت تلخ
 

زن با قلب زخمی رو برویم نشسته   ..... برای او که گاه مادرم بود اشک ریختم

چه غریبانه شکستی و هیچ گاه اعتراض نکردی

                                                 این سکوت تلخ را بشکن ....

چگونه حرمت تو را پاس نمیدارند؟       

                                                تویی که همچو ایوب صبور  

                                                          و چون مریم قدیسه ای پاک هستی

                                به کدامین گناه ...............

و من همچنان انگشت حیرت بردهانم و دلیل این همه صبر تو را  جستجو میکنم

            ای کاش اولین روزی که حفظ حریم نکردنند         لب به سخن گشوده بودی

نا جوانمردانه تو را عذاب میدهند               

                                              و تو مثل همیشه لبخند بر لب می نشانی

ولی ... من میدانم هزاران بغض فرو خورده گلویت را میفشارد و بزرگترین آرزویت مرگ است

            ای کاش فریاد میزدی و حق خو د را ...................

 

 

  

لینک ثابت| دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 19:39  توسط ××× | 
احساس
لینک ثابت| دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 17:16  توسط ××× | 
از دوست داشتن
  

  من می روم اما به او بگویید دوستش دارم

                                       به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد

                   به اوکه با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم

                       به اوکه لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است     

          به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق و دلش به زلالییه باران است 

           به او که برای من می نویسد

                       می نویسد از باران  از شبنم  از گرمای عشق و ....

من می روم ام به او بگویید دوستش دارم

به اوکه قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من

                                                                                        در آن غرق شده

                  به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین

نورو شعرو ترانه برد

و چشمهایم را به دنیای پر از زیبایی باز کرد

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم

              به او که صدای پایش را می شنوم

                                              به او که لحن کلامش را میشناسم

به او که عمق نگاهش را

میفهمم                                به او که .......

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم

به او که گل همیشه بهارمن است

به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است

                                               به او که عشق جاودانه من است

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت| شنبه 14 بهمن1385ساعت 22:11  توسط ××× | 
  •  

شب است و ازدحام کوچه های سکوت وباز هم انتظار، انتظاری تلخ و کشنده

ماه همیشه عاشق....

 ماه همیشه فروزان از پس ابرهای تیره درآسمان قدم رنجه می کند

نورمهتاب

 و یاد تو .... نگاهم به آسمان.... ماه را گلچین می کند.

 اینک که رفته ای وعده دیدارمان مهتاب است .

. مثل همیشه مهربان و پرغرو ر میهمانم می شوی و  من میزبان عشقت .....

بوسه ای بر گونه ی ماه می نشانی و آرام زمزمه می کنی آدمی به امید زنده است

ماه می خندد و من هم .......

 

 

لینک ثابت| پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 17:12  توسط ××× | 
کاخ آبی

 

 خدایا دلیل بودنمان چیست ؟ نمایش قدرت تو ... شاید زمانی که کودکان بی گناه را خلق می کنی لذت می بری .... اما چه می شود که ا ز زجر کشیدن مخلوق خود .....

چگونه ادعا می کنی که از مادر مهربان تر و از رگ گردن نزدیکتری

تا به کی مادران با دست خود کودکانشان را دفن کنند ؟ جسد کودک چون پرکاهی است چه چیز این کودک به خاک باز می  گردد ؟ هیچ .... جز پوست و استخوان

 

 خدایا مخلوقاتت به اندازه ی تو صبر ندارند . کاش فقط یک روز میهمان زمنیان می شدی

بیا طعم گرسنگی را بچش

فقط یک روز انسان باش و درد انسان بودن را....

خدایا انسانها تاوان چه چیز را میدهند

 خدایا چگون ادعا می کنی که روزی رسانی... روزی کودکان بی گناه مرگ است و روزی مادرانشان هزاران بغض فروخورده

 

خدایا کجای قصه ی زندگی انسانها هستی

نمیدانم شاید مرا به خاطر اعتراض عذاب کنی ..... تو در موضع قدرتی حق انتخاب با توست 

من انسانم و سرشار از احساس  .... احساسم کودکی است گستاخ و بی باک

ازمن نخواه که همچون تو نظاره گر زجر کشیدن انسانها باشم

کاخ ابیت را رها کن ..... 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت| چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 20:18  توسط ××× | 
انصراف

  •   

 

انصراف

 

شايد آرام انصراف مي دهم.

 

مي روم بالا

 

آنجا نوك شاخه هاي احساساتم كه سالهاست در تلاشم تا خشك شود.

 

مي روم تا ازاين درخت نيمه خشك طعم  تازه اي بچينم.

 

ولي انگار مي دانم كه ميوه اي اينجا طعم نمي گيرد.

 

و اين دانستن هاي بي ريشه دستانم را كه روي تنه درخت گره خورده سرد مي كند.

 

تاب مي آورم مثل تاب آوردن در اين بي دليل بودن.

 

روزي از تغيير مي ترسي ، روزي از سكون.

 

روزي سراسر اشتياقي ، دگر روز چه مي شود كه كور شده اي حادثه شوقي.

 

روزي به اوج مي رسي ، روزي سقوط مي بيني.

 

مي توان چشم برهم گذاشت وعين دنياي كودكي لذت برد.

 

مي توان اين قرص را مدام بالا انداخت كه :

 

چه تضادهاي زيبايي!

 

ولي اسم تكرار بر تضاد هم ملال آور است،

 

غصه دار تبصره ام از جنس انصراف.

 نمي خواهم..

.

  اين دنيا با تمام زيباييهايش مال تو

 

من انصراف مي دهم

 

تنها از آن لذت ببر.

 

غرق شو ، اين همه لذت كه به من به اسم نعمت مي بخشي مال تو!

 

تويي كه حتي ديدنت براي كودكان كودك هم حسرت شده.

 

تويي كه بزرگان خلقت مي كنند

 

مفسران وصفت مي كنند و

 

منعمان شكرت.

 

تويي كه پادشاهي مي كني بر رعيتي كه حتي دليل بودنشان را نمي دانند.

بيا پايين

 

 قد من شو

 

مرا كودك آفريدي؟ و دنيايم را بزرگ؟!! و مرا رها كردي در اين بي پايان.

 

وطعم كودكي را چشيدم

 

چون تو خواستي

 

اينجا نشسته ام چون تو خواستي

 

نه ترس مي گذارد كه شكايت كنم

 

نه عقل مي گذارد فرياد كشم

 

نه غرور مي گذارد انصراف دهم

 

نه قلب اجازه مي دهد نا ديده ات گيرم؟

 

چرخه اي كه ساخته اي با تمام زيباييهايش از آن تو

قدري تنفس به من بده از جنس ابديت

 

غرورم سركش است

 

تو اينگونه خواستي

 

نمي گذارد خستگي دروجودم ملتهب شود.

 

و بر خط پايان ناديده بخندد.

 

بيا كنار من ، اينجا

 

در لحظه لحظه ي آنچه كه اسمش را زندگي مي دانند.

 

بيا اينجا

 

بخور، بخواب، زنده باش ، و از تمام آنچه كه بايد شكرش را كرد لذت ببر .

 

اما نه، مي دانم تاب نخواهي آورد.

 

بمان

 

بر آن بالايي كه ساختي بمان و به اين بغض ها بخند

 

صبري كه داري اين اجازه را تا ابد به تو خواهد داد.

 

باز هم چشمان خيسم سيرابش كرد

 

درختي را كه دل به خشك شدنش سپرده بودم

با همين اندك هم جان مي گيرد  ، مي دانم

 

و باز تو اينگونه خواستي...

 

 

 

لینک ثابت| شنبه 7 بهمن1385ساعت 22:22  توسط ××× | 
تبعیض
 

 

کانديداي شعر برگزيده سال 2005

 

This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :

"When I born, I Black, When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored???........."

اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده.
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟.........

لینک ثابت| پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 22:43  توسط ××× | 
دوست

  •  

    دوست معمولي، دوست واقعي

    دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تو را ببيند.
    دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.

    دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
    دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.

    دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
    دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.

    دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
    دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟

    دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
    دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.

    دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکند و منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
    دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.

    دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
    دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.

    دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند.
     

لینک ثابت| پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 20:5  توسط ××× | 
نقاب باید از چهره بر گرفت .....

  

   مرگ همچو عقابی در کمین مادر نشسته بود ، مادر خسته ازدردو رنج خواست که

 

 جان تسلیم کند . به یاد دخترش افتاد چگونه می توانست او را در این گرگ بازار دنیا

 

 رها کند . دست برادر خود گرفت و برای آخرین بار لب به سخن گشود . دخترم را به تو

 

 می سپارم ........  و برای همیشه چشم بر این زندگی فرو بست . هنوز شب

 

 فرانرسیده بود که دل دختر برای مادرش تنگ شد و این دلتنگی سالهاست که همچو

 

 زخمی کهنه برروی قلبش نشسته ......

 

مادرم مرا به دست که سپردی ؟ گرگی در لباس میش .....

 

بدون تو برسرسفره عقد نشستم چادر سفیدی بر سرکرذم و آرزو کردم که بختم نیز

 

 سفید باشد .... ولی ...... بخت من از روزی که تو رفتی تیره شد بخت من ، پدر و

 

 برادرم ...... برادرم نیز بدون تو عروسش را به حجله برد و پدر سالهاست که تنها با یاد

 

 تو زندگی می کند و تنها د ل خوشی اش یادگاریهای توست....   مادرم دلم برای نماز

 

 خواندهای نشسته ات تنگ شده   زندگی قدرت ایستاده نماز خواندن را از تو گرفته بود ....

چه عاشقانه با معبود خویش راز و نیاز می کردی .....

 

.و اکنون سالهاست که به آرامش ابدی  رسیده ای

 

برای شانه هایت دل تنگم اگر بودی سربه روی زانوات می گداشتم و به اندازه تمام

 

 تنهای هایم اشک می ریختم  مادرم من نیز چون تو صبور بودم ولی اکنون صبر من

 

 لبریز شده چندین بار خیانت کمر مرا شکست  .... به کدامین جرم محکوم به این

 

 تنهایی شدم  ...... به کدامین گناه ..............

 

چند صباحی است نقاب بر چهره می زنم اندوه چون غباری بر چهر ه ام نشسته بگذار

 

 این یاران نیمه را ه گمان کنند که من خوشبختم

 

اما این بار نقاب ا زچهره کنار می زنم ....... شاید خیالشان مکدر شود و بگویند

 

 : طفلک ..... چه زود پژمرد ...................

لینک ثابت| چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 19:11  توسط ××× | 
واژه شو م
 

زنی از شهر گریخت ... مادری سخت گریست ...  نوعروسی طعم خیانت ر اچشید..

دختری قربانی هوس شد و بکارت خویش را به دزدان سپرد

 

عاشقی پس از سالها انتظار  .... گرگ را در لباس میش دید

 

گویی همه فدای خیانت شدند

 

آری این واژه شوم ... چه تلخ است

 

و هرگز لبخند ت را فراموش نمی کنم

 

عاشقانه مرا بوسیدی و گفتی تا ابد به عشقمان  وفادار خواهی ماند

 

و من چه کودکانه عهدت را پذیرفتم

 

و تو بی رحمانه دل خوشی ام را گرفتی

سرانجامم چه خواهد شد

 

دارالمجانین  وعده گاه زخم خوردگان زندگی

نمی دانم .....

لینک ثابت| یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 0:12  توسط ××× | 
وبلاگ من
صفحه نخست
پست الکترونیک
طراح قالب
آرشیو
درباره وبلاگ
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

امکانات


اين سایت را 
صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS

آرشیو موضوعی
نوشته های پیشین
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندهای روزانه

پیوندها
مریوان گالری
  ابراهیم نبوی
  روز انلاین
  پیامنیر
  بازتاب
  انتخاب
  خبر ورزشی
  شاملوي پيامبر
  اهنگ ان لاین
  چه گوارا
  فروغ فرخزاد
  سرگرمی
  بهتین کلیپ های موبایل
  خیام
  طالع بینی ازدواج
  به عشق...
  ده نگ
  کوردستان میوزیک
  اهنگ،فیلم و...
  گاگولکه ی پیته ئاوسه کانی پینووسیکی حه رام
  تک پسر::قالب ساز
جستجو در وبلاگ




آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:


 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

:طراح قالب:
طراحی حرفه ای قالب های وبلاگ

 
Template design by: Takpesar.blogfa.com