تبليغاتX
ewin








ewin
khoshewistyeki be snoor
دعا

خدایا!

مگذار دعا کنم

که مرا از دشواری ها و خطر های زندگی مصون داری

بلکه دعا کنم تا در رویارویی با انها بی باک وشجاع باشم

مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکین دهی

بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخش

لینک ثابت| پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 16:36  توسط ××× | 
نمی دانم
نمی دانم ...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.
ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد
گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و
بازيگوش
و او يکريز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلويم
سخت
بفشارد.
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را
                                                                                        دکتر علی شريعتی


لینک ثابت| چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 17:58  توسط ××× | 
انگیزه ای برای زندگی
لینک ثابت| دوشنبه 27 آذر1385ساعت 20:58  توسط ××× | 
از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد


شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها


آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست


از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است


آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من


آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها


دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو


آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد

 
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها


بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم


آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

                                                                                       فروغ فرخزاد

لینک ثابت| دوشنبه 27 آذر1385ساعت 18:19  توسط ××× | 
قفس
 

آه چه خسته می کند تنگی این قفس مرا ...

 

لینک ثابت| دوشنبه 27 آذر1385ساعت 17:36  توسط ××× | 
من و تو

من و تو يکي دهان‌ايم
که با همه آوازش
به زيباترسرودي خواناست.


من و تو يکي ديدگان‌ايم

که دنيا را هر دَم

 

 

در منظر ِ خويش

 

 

تازه‌تر مي‌سازد.


نفرتي
از هرآن‌چه باز ِمان دارد
از هرآن‌چه محصور ِمان کند

از هرآن‌چه وادارد ِمان

 

 

که به دنبال بنگريم، ــ


دستي
که خطي گستاخ به باطل مي‌کشد.


[]

من و تو يکي شوريم
از هر شعله‌ئي برتر،
که هيچ‌گاه شکست را بر ما چيره‌گي نيست
چرا که از عشق
روئينه‌تن‌ايم.


[]

و پرستوئي که در سرْپناه ِ ما آشيان کرده است
با آمدشدني شتاب‌ناک

خانه را

 

 

از خدائي گم‌شده

 

 

لب‌ريز مي‌کند.

                                                                                                                        شاملوی پیامبر
لینک ثابت| پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 21:15  توسط ××× | 
مـــــــرگ

هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باري همه از مردن در سرزميني ست
که مزد گورکن
از آزادي آدمي
افزون باشد.
جستن
يافتن
و آن گاه به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش بارويي پي افکندن

اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم
   

                                                                                                                 شاملوی پیامبر

لینک ثابت| پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 20:57  توسط ××× | 
در آميختن
 
مجال
بي‌رحمانه اندک بود و
واقعه
 
  سخت
 
  نامنتظر.

از بهار
 
  حظّ ِ تماشايي نچشيديم،
که قفس
 
  باغ را پژمرده مي‌کند.



از آفتاب و نفس
چنان بريده خواهم شد
که لب از بوسه‌ی ناسيراب.
برهنه
بگو برهنه به خاک‌ام کنند
سراپا برهنه
بدان‌گونه که عشق را نماز مي‌بريم، ــ
که بي‌شايبه‌ی حجابي
با خاک
عاشقانه
 
  درآميختن مي‌خواهم.

 

                                                              شاملوی پیامبر


لینک ثابت| چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 16:37  توسط ××× | 
شاید بهشت!
لینک ثابت| سه شنبه 21 آذر1385ساعت 19:37  توسط ××× | 
با تو

خدایا

میتونم ازت یه خواهشی بکنم

چند روز بیا تو این دنیا زندگی کن

ببین من دارم چی می کشم

خدایا خیلی خسته ام

از همه کس ،از همه چیز

خدایا خیلی سخته تو دنیایی زندگی کنی که هیچکس حرفاتو نفهمه

هیچکس درکت نکنه

همه به عقایدت بخندن

اگه از یه مظلوم دفاع کنی همه مسخرت کنن

هیچ جایی برای بیرون ریختن احساسات پاکت نداشته باشی

هیچکس احساساتت رو باور نکنه

تو دنیایی زندگی کنی که خواهرت بهت بگه

تو به چشم یه هرزه منو میبینی

تو دنیایی زندگی کنی که اگه خیانت نکنی بهت انگ نامردی بزنن

تو دنیایی که حتی به چشماتم نتونی اعتماد کنی

تو دنیایی که نامردی کردن افتخاره

گول زدن افتخاره

خسته شدم از این همه دروغ

خسته شدم از این همه ریا

خسته شدم از این همه دورویی

خسته ام خیلی خسته

خدایا کی منو پیش خودت میبری

من میخوام پیش تو بیام

ازت خواهش میکنم

خواهش میکنم

 

لینک ثابت| سه شنبه 21 آذر1385ساعت 19:13  توسط ××× | 
یلدا

بچه ها خواب بودند كه مرد از خانه خارج شد

زمين يك دست سفيد پوش شده بود

نگاهي به اسمان كرد،الهي به اميد تو گفت و در را ارام  بست

 

   از جلوي مغازه حسين اقا ميوه فروش رد شد

حسين اقا مثل هميشه در حال غر زدن به شاگردش بود

(حيف نون مگه نمي دوني امشب شب يلداست)

مرد با شنيدن اين جمله خشكش زد

چهره معصومانه دو دخترش در نظرش امد

به ياد تلويزيون قديمي افتاد

زير لب زمزمه كرد:اي كاش بچه ها امروز تلويزيون نگاه نكنند

اما تنها سرگرمي انها همان تلويزيون بود

قدم هايش را تندتر كرد

هر طور شده بود بايد كاري پيدا مي كرد

سر ميدان كارگران ايستاد

زير درخت كاجي كه انجا بود نا اميدانه قدم مي زد

دسته اي گنجشك توجهش را جلب كردند

گنجشكها به زمين برهنه نوك ميزدند

راهش را كج كرد ،به طرف نانوايي رفت

دو عدد نان خريد

نان ها را ريز ريز كردوروي زمين انداخت

خودش به انطرف خيابان رفت

 تا گنجشكها با خيال راحت غذا بخورند

گنجشكها از خوشحالي انگار جيغ مي زدند

ماشيني جلوي پاي مرد ترمز كرد

مرد به ظاهر متشخصي از ماشين پياده شد

به مرد اشاره كرد وگفت:

امشب مهمان دارم ،مزد خوبي مي گيري

مرد بدون هيچ سوالي سوار ماشين شد

بدنش عين تكه يخي شده بود كه در اثر گرما وا مي رفت

ماشين جلوي خانه مجللي توقف كرد

لحظه اي خانه ي خودش با ديوارهاي كاهگلي

 در نظرش نمايان شد

با احتياط وارد حياط شد

زن زيبا رويي در حياط قدم ميزد

با ديدن شوهرش لبخندي زد

به استقبالش امدوبه كوكب خانم گفت:

كوكب خانم، براي اقاي مهندس قهوه درست كن

اقاي مهندس كتش رو دراورد

و روي شانه هاي همسرش انداخت

و او را روانه ساختمان كرد

مرد هنوز محو تماشاي باغ بود

اقاي مهندس جارويي به دستش داد وگفت:

بـــرگ ها رو....

مرد عاشق پاييز بود،در دل با خود گفت:

چرا بايد برگهاي به اين زيبايي رو جارو كنم

 

ولي چاره اي نبود

تمام بدنش از سرما خشك شده بود

كفشش پر اب شده بود

جوراب هاش رو در اورد

دو تا پلاستيك به پاش كرد

جوراب هاي كركي كه زنش بافته بود رو پوشيد

با انرژي فوق العاده اي كارش رو شروع كرد

ساعت دو بعد از ظهر بود

به شدت احساس گرسنگي مي كرد

كوكب خانم با سيني غذا وارد باغ شد

بوي قورمه سبزي در فضاي باغ پيچيد

خيلي وقت بود هوس قورمه سبزي كرده بود

با اشتها شروع به خوردن كرد

هنوز كامل سير نشده بود

 كه چشمش به گنجشكاي روي درخت كاج افتاد

بلند شد و نيمه باقي مانده غذا را زيردرخت ريخت

و دوباره مشغول كار شد

ساعت هفت شب بود كه كارش تمام شد

با اظطراب به ساختمان نزديك شد

قبل از اينكه در بزند اقاي مهندس در  رو بازكرد

نگاهي به سر تا پاي مرد انداخت

خسته نباشيدي گفت ويك دسته اسكناس

پونصد تومني به مــــرد داد

مرد تعجب كرده بود،تا به حال اينقدر دستمزد نگرفته بود

بيست هزار تومن از پول رو برداشت و

بقيه ش رو به طرف اقاي مهندس دراز كرد

مهندس لبخندي زد

پولها رو داخل جيب مردگذاشت

تن صداش رو پايين اورد و گفت:

اين پاداش كسيه كه به فكر گنجشكاي باغ من بود

دست مرد را به گرمي فشرد و در را بست

مرد از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد

به طرف بازار ميوه فروشي راه افتاد

كمي ميوه و اجيل خريد.از مغازه بيرون اومد

نگاش بر روي مغازه كفش فروشي خشك شد

انگشتاش بي حس شده بود

به طرف مغازه كفش فروشي رفت

چند قدم مونده به مغازه،دختر بچه اي رو ديد

كه دست پدرش رو مي كشيد

و ازون مي خواست كه براش ميوه بخره

پدر سرش را به زير انداخته بود

 و نمي دانست چگونه حواس دخترش را پرت كند

مرد نگاهي به كفشهاي خود و نگاهي

 به چشمان پر از اشك پدر دختر بچه كرد

به طرف انها رفت

رو به دخترك كرد و گفت:

خانم كوچولو ، اين عيدي شب يلداي شماست

پدرت اينا رو خريده

از من خواست كه اونا رو به تو بدم

دخترك از خوشحالي بالا وپايين مي پريد

مرد ديگر احساس سرما نمي كرد

تمام وجودش رو گرماي لذت بخشي فرا گرفته بود

پدر دختر نمي دونست چي بگه

از خجالت سرش رو زير انداخته بود

مرد دستش را روي شانه پدر دخترك گذاشت

ارام گفت : خواهش مي كنم،قبول كنيد

قطره اشكي از چشمان پدر دخترك سرازير شد

نمي دونست با چه زباني تشكر كنه

مرد خم شد ،صورت دخترك را بوسيد

و از انها خداحافظي كرد

صداي دخترك را مي شنيد كه بلند مي گفت:

پدر يادته صبح بهم گفتي

اگه به گنجشكا غذا بديم خدا بهمون عيدي ميده؟

اين ميوه ها عيدي منه....

                                                    

لینک ثابت| یکشنبه 19 آذر1385ساعت 11:56  توسط ××× | 

ديشب با بچه ها رفتيم بيرون يه هوايي بخوريم

به بچه ها گفتم:الان خيلي حال مي داديه ماشين داشتيم

يه اهنگ توپ مي ذاشتيم و اروم اروم حركت مي كرديم

پايينتر از دروازه شيراز يه بچه كوچك رو ديديم نشسته بود رو زمين

جلوش چند تا از اين دعاها گذاشته بود بفروشه

رد شديم در حالي كه هممون حالمون گرفته شد

چند قدمي دور شديم يكي از بچه ها گفت:

بياين بريم كمي باهاش حرف بزنيم

ماهم قبول كرديم

اومديم سلام كرديم

پرسيدم: اينا چنده؟

گفت:200 تومن

 :اسمت چيه؟

گفت:مهدي

:اقا مهدي پدرت كجاست؟

:پدرم مردس

هممون جا خورديم

: پس مادرت كجاست؟

: مياد

:كي؟

 : مياد ،ساعت يك،دو

: دو نصفه شب؟

 : اره

داشتم ديوونه مي شدم

: اقا مهدي با كي زندگي مي كني؟

: با مامانم

:فقط خودت و مامانت؟

:نه دو تا برادر ديگم دارم

:اسماشون چيه؟

:محمد و صادق

:چند سالشون؟

:محمد 16 سال، صادق19سال

:اقا صادق چيكار مي كنه؟

:داداش صادق كار مي كرد،خوب،تو يه كارگاه پرس كاري

بعد يه بار سرشو بالا گرفته بود

دستش رو كرد تو دستگاه،بيرون اورد ديگه دست نداشت

شوكه شدم،چند لحظه سكوت حكمفرما شد

:الان چيكار مي كنه؟

:هيچي ، تو خونه س

:اقا مهدي خودت چند سالته؟

:من چهار سال

:بزرگ شدي دوست داري بري مدرسه؟

:اره، خيلي

در اون لحظه يه خانوم اومد

چادر سرش بود

حدوداً سي تا سي و پنج ساله

بعداً يكي از دوستام گفت:

مطمئنم صورت هيچكدوممون به اندازه صورت اون زن مردونه نبود

سلام كرد و كنار مهدي زانو زد

ما هم سلام كرديم

مي خواست دعاها رو جمع كنه

دوستم گفت: جمع نكنيد من ميبرم

8 تا مونده بود

پولشو به خانومه داد

خانومه گفت : قابل نداره!

پرسيدم: اين اقا مهدي هميشه اينجاست؟

خانومه گفت: نه فقط جمعه ها اينجاست

روزاي ديگه سر چهارراه نظر مي شينه

دوستم به خانومه گفت: راستي اين اقا مهدي تون خيلي گله

انشاالله خدا بهتون ببخشدش

خانومه گفت: لطف دارين

گفتيم: خدا حافظ اقا مهدي، خيلي با حالي

خانومه به مهدي گفت: بگو اقايي

با اون لهجه شيرين واون معصوميت كودكانه ش گفت: اقايي

باور كنيد تا الان تو زندگيم بچه اي به اين خوشگلي و با مزگي نديده بودم

اومديم در حالي كه در ذهن تك تكمون غوغايي به پا بود

بعد از چند لحظه اي سكوت كه به قول شاملوي پيامبر

((سرشار از ناگفته ها))

 بود ،دوستم حرفاي قشنگي زد

گفت:جالبه ، وقتي مي اومديم ....گفت كاش الان ماشين داشتيم

اما اگه ماشين داشتيم مهدي رو نمي ديديم

الان ديگه ناراحتي و غصه خوردن و گريه كردن فايده اي نداره

اما بياين يه قولي به هم ديگه بديم

اگه روزي اومد كه كاري از دستمون بر بياد اين چيزا رو فراموش نكنيم

حرفاش خيلي قشنگ بود

اما من از يه چيز ديگه حالم گرفته بود

                                    از  خدا

خدايا اون بالا داري چيكار مي كني؟

نمي بيني رو زمين داري چه گندايي بالا مياري؟

تنها نون اور اون خانواده چرا بايد دستش قطع بشه

 كه يه بچه چهار ساله تا ساعت دو نصفه شب تو اين سرما بلرزه؟

خدايا اين همه صبر رو از كجا مياري؟

مي خواي اخرش چي بشه؟

تا كي مي خواي بدبختي مردم دنيا رو ببيني و بهشون بخندي؟

كي از اين خنديدن ها سير مي شي؟

يكي از دوستام حرف خيلي قشنگي مي زنه

مي گه كاش خدا هم كمي انسان بود

خدايا ميگن خيلي رحماني،خيلي رحيمي

اما من انسان با اين همه سنگدليم نمي تونم اينا رو تحمل كنم

تو چه جوري مي توني تحمل كني؟

خدايا فقط دوست دارم قيامت بشه و من رو روبروي ترازوي به

 اصطلاح عدالتت قرار بدي

دوست دارم بدونم با چه چيزي از خودت دفاع ميكني؟

چه جوابي براي اين كارايي كه مي كني داري؟

خيلي دلم مي خواد يقه ات رو بچسبم بگم :اخه چرا؟چرا؟

ميدونم سفسطه مي كني ،هزار تا بهونه مياري

اما ديگه حرفاتو باور نمي كنم،باور نمي كنم

اما حالا دارم با شما حرف ميزنم

اي مخلوقات خداوند

هر كدومتون يه ذره وجدان داره

دستامون رو بذاريم رو هم

به هم يه قولي بديم

يه قول مردونه،زنونه

اگه روزي تونستيم به يه جاندار روي كره خاكي كمك كنيم

اين كمك رو ازش دريغ نكنيم

                                                                      موفق باشين

 

لینک ثابت| شنبه 18 آذر1385ساعت 10:51  توسط ××× | 
وفا

چندين سال پيش،دختري نابينا زندگي مي كرد كه به خاطر نابينا بودن از خويش متنفر بود.

او از همه نفرت داشت الا نامزدش.

روزي دختر به پسر گفت:

روزي كه بتواند دنيا را ببيند ان روز، روز ازدواجشان خواهد بود.

تا اين كه سرانجام شانس به او روي اورد

و شخصي حاضر شد تا يك جفت چشم به دختر اهدا كند.

انگاه بود كه توانست همه چيز از جمله نامزدش را ببيند.

پسر شادمانه از دختر پرسيد:ايا زمان ازدواج ما فرا رسيده؟

دختر وقتي كه ديد پسر نابيناست،شوكه شد.

بنابراين در پاسخ گفت:متاسفم،نميتوانم با تو ازدواج كنم براي اينكه تو نابينايي.

پسر در حالي كه به پهناي صورتش اشك مي ريخت

سرش را پايين انداخت و از كنارتخت دختر دور شد

بعد رو به سوي دختر كرد وگفت:

بسيار خوب،

فقط ازت خواهش مي كنم مراقب چشمان من باشي

 

لینک ثابت| شنبه 18 آذر1385ساعت 8:16  توسط ××× | 
گرفته شده از وبلاگ2khatemovazi

یادمه بچه که بودم یه گچ بر میداشتم .. می گذاشتم روی دیوار... از مدرسه تا خونه روی دیوار خط می کشیدم... بدون اینکه دستم رو از روی دیوار بردارم.....  یه خط بلند ....

یه دفعه دیدم یه بچه ی کوچیک که قدش ازم کوتاه تر بود عقب تر از من شروع کرده به خط کشیدن...

دنبالم کشید.. فهمیدم که می خواد بهم برسه... صبر کردم تا بهم برسه.. اما دیدم که ازم رد شد...

یه چند قدم ازم دور شد ... بعد یهو وایساد ... بهم گفت.... بهم گفت من که بهت رسیدم... پس چرا خطم هنوز پایین خط تو اِ؟ ........ بعد یهو زد زیر گریه.............

اون لحظه چشام پر از اشک شد... بهش گفتم ببین..... دو تا خط موازی می دونی چیه؟

هاج و واج بهم نگاه کرد و گفت ..... یه بار دیگه می گی..؟

فهمیدم که نمی دونه....

بهش گفتم این دو تا خط بهم نمی رسن.... بهم نگاه کرد و یهو دیدم بین فاصلهی بین دو تا خط یه قلب کشید.. یه خنده ای از ته دل کرد و گفت... حالا بهم رسیدن!!!!

خندیدم....... گفتم کاش میومدی بین دو خط موازی ما هم یه قلب می کشیدی ...........

باز حرفم رو نفهمید.... فقط گفت یه قلب می کشم برو بهشون بده.. بگو من دادم...... بذار بینشون..... بهم می رسن!!!!!

باز هم خندیدم... برام شروع کرد روی زمین یه قلب کشید.....

بعد دید قلب رو نمی شه از روی زمین کند... بهم گفت نمیشه بهشون بگی بیان اینجا آخه نمیشه این قلب رو کند......... می خوای قلبم رو بکنم بدی بهشون...؟

هیچی نگفتم..... گفتم کاش اونا هم یه اون دو تا هم یه فرشته مثل تو داشتن..... که میومد اونا رو بهم می رسوند....

اینو گفتم و با یه حسرت ازش دور شدم.....

لینک ثابت| جمعه 17 آذر1385ساعت 20:51  توسط ××× | 
اگر روزی خواستید مرا شاد کنید

بر مزارم سه شاخه گل سفید و سه شاخه گل صورتی بگذارید

گلهای سفید به نشانه تسلیم در برابر مرگ

و صورتی به یاد روزهایی که ارزو داشتم دختری از وجودم به دنیا اید به اسم گندم

و دو شاخه دیگر به یاد خودم و پدر گندم

که روزگار این ارزو را به گور برد...

گندم دخترم دوست داشتم برایت مادری کنم

دوست داشتم تمامی ارامش نداشته ام را تقدیمت کنم

گندم می خواستم که مونسم باشی

و عاشقانه و مادرانه نوازشت کنم

اما....

این ارزوها....

                                                                                                               

لینک ثابت| پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 19:59  توسط ××× | 
انسان موجودی اسمانی

لینک ثابت| پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 19:21  توسط ××× | 
          پرواز را به خاطر بسپار

                                           

                    پرنده مردنیست

لینک ثابت| پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 18:3  توسط ××× | 
گل سرخ و گل زرد
گل سرخی به او دادم گل زردی به من داد

برای یک لحظه ناتمام قلبم از طپش ایستاد

با تعجب از او پرسیدم مگر از من متنفری ؟

تقدیم به تو

گفت : نه باورکن نه ولی چون تو را واقعا دوست دارم

نمیخواهم پس از ان که کام از من گرفتی برای پیدا کردن گل زرد زحمتی بخود هموار کنی ...

                                                                                                                

لینک ثابت| چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 21:38  توسط ××× | 
تقدیم به تو
شبانه
مرا
 
  تو
بي‌سببي
 
  نيستي.
به‌راستي
صلت ِ کدام قصيده‌ای
 
  ای غزل؟
ستاره‌باران ِ جواب ِ کدام سلامي
 
  به آفتاب
از دريچه‌ی تاريک؟

کلام از نگاه ِ تو شکل مي‌بندد.
خوشا نظربازيا که تو آغاز مي‌کني!



پس پُشت ِ مردمکان‌ات
فرياد ِ کدام زنداني‌ست
 
  که آزادی را
به لبان ِ برآماسيده
 
  گُل ِ سرخي پرتاب مي‌کند؟ ــ
ورنه
 
  اين ستاره‌بازی
حاشا
 
  چيزی بدهکار ِ آفتاب نيست.



نگاه از صدای تو ايمن مي‌شود.
چه مومنانه نام ِ مرا آواز مي‌کني!



و دل‌ات
کبوتر ِ آشتي‌ست،
در خون تپيده
به بام ِ تلخ.

با اين همه
                   چه بالا
                              چه بلند
                             
                                        پرواز مي‌کني!
                                                                                                                         شاملوی پیامبر

لینک ثابت| چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 18:27  توسط ××× | 
گلی برای گلی
لینک ثابت| چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 17:57  توسط ××× | 
انتظار
پرستوی مها جرم هست سال از کو چ نا گهانی ات میگذرد . چه زود گدشت کودکی ام ،با تو بودن و خوشبختی ام .دیگه از رفتنت غمگین نیستم بلکه منتظرم تا مرا نیز دعوت کنی و با هم بریم پیش خدایی که همیشه جای قصه های شبانه مرا میگرفت و بار دیگر نیازمند ایثار بی نهایتت هستم از خدایت بخواه که تمامش کند خودت خوب میدونی زندگی ام دیگه ارزش موندن نداره پس بخواه

تو دعا کن   تو سنا کن    تو بخواه    

وقتی بر سر مزارت می ایم به تو و همه خفتگان در خاک غبطه میخورم شما از هیاهوی شهر دورید مادرم دنیا خیلی پست شده عمرامون بی برکت شدن بی عدالتی غوغا میکنه و هوس در چشمان مردان نامرد موج میزند مادرم عشق پا ک به قصه ها پیوست و ای کاش عشقشان پاک بود ولی افسوس که شهوت ناب است و بس  ومن میخواهم قفس را بشکنم مادرم نیمه دیگرت را طلب کن

منو منتظر نزار   ..

                                                                                                               

 

لینک ثابت| چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 16:50  توسط ××× | 
خاموشی
غریبانه شکستم                           

                       بی صدا گریه کردم

                                        تنها بودم و باز تنهاتر شدم

عاشق بودم و زخم خوردم

                                  سرشار از هیاهو بودم و بی صدا گشتم

چه شبها که بی صدا گریستم

                                    چه روزها که بی صدا شکستم

چه ثانیه ها که سالها گذشتند

و دنیایم که اسان خراب شد

و حالا...

مرگ در اغوشم جای گرفته است

                                            اکنون در ارامشم

                                                                      خدایا سپاس

                                                                                                      

لینک ثابت| چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 10:57  توسط ××× | 
درد دل
بازم سلام

امروز امتحان اصول حسابداری داشتم

دیشب هر کاری کردم نتونستم بخونم

یعنی اصلاْ نمی تونستم فکرم رو متمرکز کنم

خیلی حالم گرفته شده

اگه از ۷ نمره ۳ بیارم از خوشحالی می میرم

روزگار رو ببین

منی که تا سال دوم دبیرستان

 اگه از یه درس کمتر از ۱۸ میاوردم دپرس میشدم

الان به ۴۰ در صد نمره راضیم

اونم اگه بیارم

همشم از اطلاعات سر کلاسیم نوشتم

اخر ترم جبران میکنم اینو بهتون قول میدم

می دونید یه مدتیه حرف یکی از دوستام فکرم رو خیلی مشغول کرده

می گفت: خود تو اگه ازدواج کنی به خانومت وفادار می مونی یا نه

اون لحظه خیلی بهم برخورد

اما الان مدتیه بهش فکر میکنم

به نظر شما میشه؟

من که حتی از تصور کردنش دارم دیوونه میشم

مثل اینه که زنت بهت خیانت کنه من که اصلان نمیتونم تصورشم  کنم

دوست دارم شمام بهش فکر کنید

میشه ادم تا این حد پست بشه

نمیدونم از این ادم هر چی که بخوای بر میاد

 

لینک ثابت| چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 10:25  توسط ××× | 

عشق

دوست داشتنی بدون مرز

 

لینک ثابت| سه شنبه 14 آذر1385ساعت 17:22  توسط ××× | 
مـــــــرگ

در حیرتم از مرام این مردم پست                        این طایفه زنده کش مرده پرست 

 تا هست به غفلت بکشندش به جفا                       تا مرد به عزت ببرندش سردست 

لینک ثابت| دوشنبه 13 آذر1385ساعت 20:35  توسط ××× | 
زلال چون اب

لینک ثابت| دوشنبه 13 آذر1385ساعت 20:29  توسط ××× | 
ستاره
وقتی بی کسی اومد سراغ من

وقتی شد غصه وغم پناه من

وقتی پر کشید کبوترم از قفس

                                    اوارگی و دربدری شد کار من

وقتی تنها بودم و خیال اون

تو خیالم توی رویا ، یه فرشته ، یه پری

یه مهربون اومد وعاشقم کرد

با حرفای ساختگیش منو فریبم میداد

                         بهش میگم غریبه صداقتت کجا رفت

                        تو خائنی تو پستی تو عاشق صد نفری

                                                         در بدری

                                                                                                   

 

لینک ثابت| دوشنبه 13 آذر1385ساعت 18:51  توسط ××× | 
بدون شرح
لینک ثابت| دوشنبه 13 آذر1385ساعت 18:14  توسط ××× | 

چه نیرنگها دیدم از رنگها 

 

                                                                                                        

لینک ثابت| دوشنبه 13 آذر1385ساعت 17:56  توسط ××× | 
    به دنیایی که مـــــردان عصا از کـــور میدزدند

    من از خوش بــاوری انجا محبت جستجو کردم

 

                                                                                                                 

 

لینک ثابت| دوشنبه 13 آذر1385ساعت 16:59  توسط ××× | 

گفتگو با خدا




در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
 
خدا پرسید
 
تو می خواهی با من گفتگو کنی؟
 
من در پاسخش گفتم:
 
اگر وقت دارید!
خدا خندید:
 
وقت من بی نهایت است.
 
پرسیدم :
 
چه چیز بشر، شما را سخت متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد :
 
کودکی شان،
 
اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،
 
عجله دارند که بزرگ شوند،
بعد دوباره بعد از مدت ها،آرزو می کنند که کودک شوند...
 
اینکه سلامتیشان را از دست می دهند تا به ثروت برسند،
و بعد ثروتشان را می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست
 
 آورند.
 
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند،
 
و حال را فراموش می کنند
 
بنابر این نه در حال به سر می برند و نه در آینده
اینکه انها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند
 
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.
گرمی دستان خدا را در دستانم حس کردم.
 
هر دو سکوت کردیم.
 
من دوباره  پرسیدم:
 
به عنوان یک پدر دوست داری فرزندانت کدام درسهای زندگی
 
را بیاموزند؟
 
او گفت:
 
بیاموزوند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان
 
باشد ،
 
همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند
 
خودشان دوست داشته باشند.
 
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
 
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد که زخمهای عمیقی در قلب
 
 آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم
 
اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التیام بخشیم.
 
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،
بلکه کسی است که به کمترین ها رضایت می دهد.
 
بیاموزند آدمهایی هستند که دوستشان دارند،
 
فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند.
 
بیاموزند دو نفر می توانند با همدیگر به یک نقطه نگاه کنند ولی
 
 آن را متفاوت ببینند.
 
بیاموزند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند،
بلکه باید خود را نیز ببخشند.
 
من فروتنانه گفتم:
 
از شما به خاطر این گفتگو متشکرم.
 
ایا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
 
خداوند لبخند زد و گفت:
                          
 
                                            
                           فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
 
 
 
همیشه
 
 
 
لینک ثابت| دوشنبه 13 آذر1385ساعت 9:22  توسط ××× | 
زمستان

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
                                                   زمستان است

لینک ثابت| یکشنبه 12 آذر1385ساعت 21:2  توسط ××× | 
اولین سخن

درون هر بزرگسالي

 کودکي نهفته

 

دلتنگ مادر

لینک ثابت| یکشنبه 12 آذر1385ساعت 17:26  توسط ××× | 
یک توضیح
می خوام یه توضیح در مورد اسم وبلاگ بدم

ewin یه واژه کردیه به معنی عشق

وپایینشم به معنی دوست داشتنی بدون مرز در کل

               یعنی    

عشق  دوست داشتنی بدون مرز

لینک ثابت| یکشنبه 12 آذر1385ساعت 17:11  توسط ××× | 
ستاره های برفی
سلام

 نمی دونم چی بنویسم اما دلم میخوادبنویسم چون میدونم خیلی راحتتر میشم

میدونید دنیای من حداقل برای خودم یک دنیای واقعاْ جالب و در عین حال مسخره اس

دنیایی که هر لحظه امکان وقوع غیر ممکن ترین اتفاقات رو در اون میشه داد

مثلاْ من از شنبه شب بعد از سه سال سیگار نکشیدم فقط به خاطر یه نفر

راستی امروز بعد از مدتها تو اصفهان برف اومد

صبح که می خواستم برم دانشکده اومدم بیرون شوکه شدم

یه حس اشنا  یه خوشحالی استثنایی

همه چیز به نظرم دوست داشتنی می اومد

می خواستم به هر کسی می رسم بهش بگم دوست دارم

دلم می خواست همه رو مجبور کنم که به همدیگه همینو بگن

دوست داشتم مادرم اینجا بود تا بغلش کنم(خیلی دلم براش تنگ شده)

سپیدی و معصومیت نگاه برف داشت دیوونه ام می کرد

تو اون حال فقط یه ارزو داشتم اونم این بود که ستاره ها همچنان پاک و معصوم بمونن

یا اگه پاک نیستن خودشون رو پاک کنن

و از خدا خواستم هیچ وقت اونا رو تنها نذاره

تا همچنان بدرخشند وبا زیباییشون مردم دنیا رو جادو کنن

((سپیدی و معصومیت ))چقدر از این واژه ها خوشم میاد

و به راستی متاسفم برای اونایی که از این کلمات لذت نمی برن

دلم میخواست الان یه بچه بودم تا بدون جلب توجه زار زار بزنم زیر گریه

اگه پرسیدن برای چی داری گریه می کنی میگم:.... خیلی سردمه

می خوام تمومش کنم چون دیگه....

 

لینک ثابت| یکشنبه 12 آذر1385ساعت 11:48  توسط ××× | 
سر اغاز

دلتنگی‌هايِ آدمي را باد ترانه‌اي می‌خواند
روياهايش را آسمانِ پر ستاره ناديده می‌گيرد
و هر دانه برفي ـ به اشكي نريخته مي ماند
                  سكوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حركاتِ ناكرده
اعتراف به عشق‌هاي نهان
و شگفتی‌هاي بر زبان نيامده ...
در اين سكوت٬ حقيقتِ   ما   نهفته‌ است 
حقيقت تو و من


براي تو وخويش چشماني آرزو می‌كنم كه
چراغ‌ها و نشانه‌ها را در ظلمات‌ِمان ببيند 
گوشي كه صداها و شناسه ها را در بي هوشی‌مان بشنود 
براي تو وخويش روحي كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد 

زباني كه در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون كشد
و بگذارد از آن چيز ها كه بر بندمان كشيده است سخن بگوييم
گاه آن كه ما را به حقيقت می‌رساند خود از آن عاری‌ست
زيرا تنها حقيقت است كه رهايي می‌بخشد

ازبخت ياري ماست شايد كه آنچه ميخواهيم 

یا به دست نمي آيد ، يا از دست می گریزد 

                                                                               شاملوی پیامبر

لینک ثابت| یکشنبه 12 آذر1385ساعت 9:13  توسط ××× | 
وبلاگ من
صفحه نخست
پست الکترونیک
طراح قالب
آرشیو
درباره وبلاگ
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

امکانات


اين سایت را 
صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS

آرشیو موضوعی
نوشته های پیشین
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندهای روزانه

پیوندها
مریوان گالری
  ابراهیم نبوی
  روز انلاین
  پیامنیر
  بازتاب
  انتخاب
  خبر ورزشی
  شاملوي پيامبر
  اهنگ ان لاین
  چه گوارا
  فروغ فرخزاد
  سرگرمی
  بهتین کلیپ های موبایل
  خیام
  طالع بینی ازدواج
  به عشق...
  ده نگ
  کوردستان میوزیک
  اهنگ،فیلم و...
  گاگولکه ی پیته ئاوسه کانی پینووسیکی حه رام
  تک پسر::قالب ساز
جستجو در وبلاگ




آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:


 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

:طراح قالب:
طراحی حرفه ای قالب های وبلاگ

 
Template design by: Takpesar.blogfa.com