بچه ها خواب بودند كه مرد از خانه خارج شد
زمين يك دست سفيد پوش شده بود
نگاهي به اسمان كرد،الهي به اميد تو گفت و در را ارام بست
از جلوي مغازه حسين اقا ميوه فروش رد شد
حسين اقا مثل هميشه در حال غر زدن به شاگردش بود
(حيف نون مگه نمي دوني امشب شب يلداست)
مرد با شنيدن اين جمله خشكش زد
چهره معصومانه دو دخترش در نظرش امد
به ياد تلويزيون قديمي افتاد
زير لب زمزمه كرد:اي كاش بچه ها امروز تلويزيون نگاه نكنند
اما تنها سرگرمي انها همان تلويزيون بود
قدم هايش را تندتر كرد
هر طور شده بود بايد كاري پيدا مي كرد
سر ميدان كارگران ايستاد
زير درخت كاجي كه انجا بود نا اميدانه قدم مي زد
دسته اي گنجشك توجهش را جلب كردند

گنجشكها به زمين برهنه نوك ميزدند
راهش را كج كرد ،به طرف نانوايي رفت
دو عدد نان خريد
نان ها را ريز ريز كردوروي زمين انداخت
خودش به انطرف خيابان رفت
تا گنجشكها با خيال راحت غذا بخورند
گنجشكها از خوشحالي انگار جيغ مي زدند
ماشيني جلوي پاي مرد ترمز كرد
مرد به ظاهر متشخصي از ماشين پياده شد
به مرد اشاره كرد وگفت:
امشب مهمان دارم ،مزد خوبي مي گيري
مرد بدون هيچ سوالي سوار ماشين شد
بدنش عين تكه يخي شده بود كه در اثر گرما وا مي رفت
ماشين جلوي خانه مجللي توقف كرد
لحظه اي خانه ي خودش با ديوارهاي كاهگلي
در نظرش نمايان شد
با احتياط وارد حياط شد
زن زيبا رويي در حياط قدم ميزد
با ديدن شوهرش لبخندي زد
به استقبالش امدوبه كوكب خانم گفت:
كوكب خانم، براي اقاي مهندس قهوه درست كن
اقاي مهندس كتش رو دراورد
و روي شانه هاي همسرش انداخت
و او را روانه ساختمان كرد
مرد هنوز محو تماشاي باغ بود
اقاي مهندس جارويي به دستش داد وگفت:
بـــرگ ها رو....
مرد عاشق پاييز بود،در دل با خود گفت:
چرا بايد برگهاي به اين زيبايي رو جارو كنم

ولي چاره اي نبود
تمام بدنش از سرما خشك شده بود
كفشش پر اب شده بود
جوراب هاش رو در اورد
دو تا پلاستيك به پاش كرد
جوراب هاي كركي كه زنش بافته بود رو پوشيد
با انرژي فوق العاده اي كارش رو شروع كرد
ساعت دو بعد از ظهر بود
به شدت احساس گرسنگي مي كرد
كوكب خانم با سيني غذا وارد باغ شد
بوي قورمه سبزي در فضاي باغ پيچيد
خيلي وقت بود هوس قورمه سبزي كرده بود
با اشتها شروع به خوردن كرد
هنوز كامل سير نشده بود
كه چشمش به گنجشكاي روي درخت كاج افتاد
بلند شد و نيمه باقي مانده غذا را زيردرخت ريخت
و دوباره مشغول كار شد
ساعت هفت شب بود كه كارش تمام شد
با اظطراب به ساختمان نزديك شد
قبل از اينكه در بزند اقاي مهندس در رو بازكرد
نگاهي به سر تا پاي مرد انداخت
خسته نباشيدي گفت ويك دسته اسكناس
پونصد تومني به مــــرد داد
مرد تعجب كرده بود،تا به حال اينقدر دستمزد نگرفته بود
بيست هزار تومن از پول رو برداشت و
بقيه ش رو به طرف اقاي مهندس دراز كرد
مهندس لبخندي زد
پولها رو داخل جيب مردگذاشت
تن صداش رو پايين اورد و گفت:
اين پاداش كسيه كه به فكر گنجشكاي باغ من بود
دست مرد را به گرمي فشرد و در را بست
مرد از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد
به طرف بازار ميوه فروشي راه افتاد
كمي ميوه و اجيل خريد.از مغازه بيرون اومد
نگاش بر روي مغازه كفش فروشي خشك شد
انگشتاش بي حس شده بود
به طرف مغازه كفش فروشي رفت
چند قدم مونده به مغازه،دختر بچه اي رو ديد
كه دست پدرش رو مي كشيد
و ازون مي خواست كه براش ميوه بخره
پدر سرش را به زير انداخته بود
و نمي دانست چگونه حواس دخترش را پرت كند
مرد نگاهي به كفشهاي خود و نگاهي
به چشمان پر از اشك پدر دختر بچه كرد
به طرف انها رفت
رو به دخترك كرد و گفت:
خانم كوچولو ، اين عيدي شب يلداي شماست
پدرت اينا رو خريده
از من خواست كه اونا رو به تو بدم
دخترك از خوشحالي بالا وپايين مي پريد
مرد ديگر احساس سرما نمي كرد
تمام وجودش رو گرماي لذت بخشي فرا گرفته بود
پدر دختر نمي دونست چي بگه
از خجالت سرش رو زير انداخته بود
مرد دستش را روي شانه پدر دخترك گذاشت
ارام گفت : خواهش مي كنم،قبول كنيد
قطره اشكي از چشمان پدر دخترك سرازير شد
نمي دونست با چه زباني تشكر كنه
مرد خم شد ،صورت دخترك را بوسيد
و از انها خداحافظي كرد
صداي دخترك را مي شنيد كه بلند مي گفت:
پدر يادته صبح بهم گفتي
اگه به گنجشكا غذا بديم خدا بهمون عيدي ميده؟
اين ميوه ها عيدي منه....