تبليغاتX
ewin








ewin
khoshewistyeki be snoor
اخرین کلام

هرقصه ای از یه جایی شروع میشه   ادامه پیدا میکنه     و یه جوری تموم میشه

قصه ما اینگونه شروع شد:

دلتنگی‌هايِ آدمي را باد ترانه‌اي می‌خواند
روياهايش را آسمانِ پر ستاره ناديده می‌گيرد
و هر دانه برفي ـ به اشكي نريخته مي ماند
                  سكوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حركاتِ ناكرده
اعتراف به عشق‌هاي نهان
و شگفتی‌هاي بر زبان نيامده ...
در اين سكوت٬ حقيقتِ   ما   نهفته‌ است 
حقيقت تو و من


براي تو وخويش چشماني آرزو می‌كنم كه
چراغ‌ها و نشانه‌ها را در ظلمات‌ِمان ببيند 
گوشي كه صداها و شناسه ها را در بي هوشی‌مان بشنود 
براي تو وخويش روحي كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد 

زباني كه در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون كشد
و بگذارد از آن چيز ها كه بر بندمان كشيده است سخن بگوييم
گاه آن كه ما را به حقيقت می‌رساند خود از آن عاری‌ست
زيرا تنها حقيقت است كه رهايي می‌بخشد

ازبخت ياري ماست شايد كه آنچه ميخواهيم 

یا به دست نمي آيد ، يا از دست می گریزد 

                                                                               شاملوی پیامبر

اینگونه ادامه یافت: 

شب است و ازدحام کوچه های سکوت وباز هم انتظار، انتظاری تلخ و کشنده

ماه همیشه عاشق....

 ماه همیشه فروزان از پس ابرهای تیره درآسمان قدم رنجه می کند

نورمهتاب

 و یاد تو .... نگاهم به آسمان.... ماه را گلچین می کند.

 اینک که رفته ای وعده دیدارمان مهتاب است .

. مثل همیشه مهربان و پرغرو ر میهمانم می شوی و  من میزبان عشقت .....

بوسه ای بر گونه ی ماه می نشانی و آرام زمزمه می کنی آدمی به امید زنده است

ماه می خندد و من هم .......

و اینگونه خاتمه می یابد:

 خوشبخت باشی

 

 

 

 

                از تمامی شما دوستان عزیز که در این مدت با ما بودین

                با خنده هامون خندیدین و با گریه هامون گریستین ممنونم

((خدایا تو خود خوب میدانی که هوس برای ما رنگ باخته بود))

خداحافظ

             

 
لینک ثابت| سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 16:0  توسط ××× | 
شروع دوباره

زندگی را باید ساخت آنگونه که در خور انسان است اما گاهی شرایط به گو نه ای پیش می رود که آدمی حتی از دوست داشتن هم احساس خطر می کند ترسی امیخته با تجربه ای تلخ مانع از آن می شود که انسان به راحتی اعتماد کند ِ،دل ببندد و عاشق شود .درست لحظه ای که حس می کنی باید دوست داشتنت را برزبان بیاوری منصرف
می شوی به خود نهیب می زنی که لزومی ندارد بار دیگر تجربه تلخ دل بستن را تکرار کنی .به راستی که همیشه ترسهایمان از واقعه تلخ که در ذهن می پرورانیم بدون هیچ کم و کاستی در واقعیت شکل می گیرد در این شرایط بهتر است همه چیز را به دست قادر مطلق بسپاریم اینگونه بهتراست .هیچ انسانی اجازه ندارد به خاطر خودخواهی خویش راه پیشرفت را بر دیگری ببندد باید اجازه داد بدون هیچ دغدغه ای آزادانه به هدفش دست یابد .عشق همراه با آزادی برترین نوع دوست داشتن است .در زندگی باید دلبستگی وجود داشته باشد نه وابستگی چرا که وابستگی دست و پای طرف مقابل را می بندد همانند چسب و این سمی است مهلک برای زندگی .سیاست در زندگی نقش مهمی را ایفا می کند همانطور که سیاستمداران برای اداره امور جامعه سیاست خاصی را بر می گزینند زندگی موفق نیز سیاستی را می طلبد که اکثر مردم از آن آگاهی ندارد .و چه اسان زندگی دل نشین می شود هنگامی که با دیدنش لبخند بر لب بنشاینم ،تقدم در سلام کردن ،هدیه دادن یک شاخه گل به نشانه عشق و دوستی و ........

اما متاسفانه انسان قرن بیستم غرق در عالم تکنولوژی هیچ یک از این اصول ساده را رعایت نمی کند و زندگی را به کام خویش و دیگران تلخ می سازد .

لینک ثابت| جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 12:26  توسط ××× | 
هوس

 

 با شهوت نام مرا بر زبان می آورد

مرا به آغوشش فرا می خواند

هوس در نگاهش موج می زند

مرا چون عروسکی کوکی میخواهد

او تجارت جسم های عریان را می خواهد

شاید ساعتی قبل در بستر زنی هر جایی خفته باشد

دست مرا در دستش می فشارد

گرمی دستش چون آتشی سوزان تنم را می سوزاند

گرمی شهوت

دستم را پس میکشم

تنها نگاهش می کنم

نگاه من به او سراسر اعتراض است

نگاه من سردو بی تفاوت است

لینک ثابت| جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 12:13  توسط ××× | 
با تو

دست من در دست توست

دست من پر از تنهایی است

دست تو پر از امنیت پر از آرامش

اینک که دستان من به دور از  دستان توست

گلبرگهای گل سرخی که هدیه دادی مرا نوازش می کنند

گل سرخ زیباست اما نه به زیبایی تو

گل سرخ پاک است و محجوب اما تو پاکتری

گل سرخ تا زمانی که بر شاخه باشد زیباست

اما تو هر کجا که باشی زیبایی می آفرینی

فصلها و روزها از پی هم می گذرند

زمستان آینده که برف ببارد

معصومیت و پاکی تو در ذهن من نقش می بندد

بهار از پی زمستان می آید

و من بادیدن گل سرخ تو را یاد خواهم کرد

و من نه گل سرخ را بلکه تو را به تو هدیه خواهم داد

چرا که هیچ چیز لایق گستره روح تو نیست

لینک ثابت| جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 12:8  توسط ××× | 
برگرفته وب از سایت www.doomdam.com

فاطمه، دیگر فاطمه نیست!

صدای ضجه دخترکی که جیغ می زند و نمی خواهد به زور سوار ماشین پلیس شود، بی شباهت نیست به صدای فریاد و ضجه صحنه ای از فیلم هزاردستان که در آن امنیه رضاخانی، زنی محجبه را به زور چادر از سر می کشید، با این تفاوت که در اولی تمشیت و تنبیهی در کار است و در دومی مامور می ماند و چشمان تیز و تند و عصبانی جمع که محاکمه اش می کنند و مجازاتش می کنند و محکومش می کنند.




روزی را به یاد می آورم که دختران دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز در همان سال 57، گروهی بچه تهرانی ها بودند که همه شان یک جور لباس می پوشیدند، تی شرت های آستین حلقه ای آبی آسمانی با شلوارهای لی لوله تفنگی، ده پانزده نفری می شدند و راستش را که بخواهید وقتی در حیاط دانشکده راه می رفتند، احساسی از زنده بودن و بودن و نفس کشیدن در تمام فضا احساس می شد، تا اینکه در تهران ماجرای « یاروسری یا توسری» پیش آمد و درست همان روزها بود که قرار بود از هفته ای دیگر حجاب تقریبا اجباری شود. من و یکی دو دوستی که طرفدار انقلاب و آیت الله خمینی بودیم با حسرت به دانشکده پر شر و شور و پر از زندگی شیراز نگاه می کردیم و هرچه چشم می بستیم قدرت تصور زمانی را که همه زنان در شهر مجبور شوند روسری بپوشند نداشتیم، اصلا قدرت تصورش را نداشتیم... اما برایتان داستانی را بگویم از دخترکی جوان و شوخ و شنگ که اتفاقا شیرازی نبود، رفیقی بود که هر روز می دیدمش و از قضای روزگار نه صنمی بود و نه سروقدی و نه روی چوماهی، دخترکی بود که مهندسی می خواند و خرده هوشی داشت و سر سوزن ذوقی، اهل کاشان هم نبود. فرض کن نامش شعله بود، شعله ای و آتشی و شوقی. جمعه ای بود و پنجشنبه ای که برای دو روز کوه رفتیم و از قضای روزگار، همین دکتر جعفر توفیقی وزیر هم که آن روزها دانشجو بود، همراه مان بود. این دخترک که رفیقی بود و شلوار مخمل کبریتی مد آن روزها را می پوشید و پیراهن مدل شانگهای به تن می کرد و دکمه اش را تا بالا می بست، در آن روز با ما به کوه آمد، و کوه جایی است که محمد از آن پیام می گرفت و موسی از آنجا ده فرمانش را آورد و نمی دانم حضرت عیسی پشت کوه کاری کرده بود، اما این را می دانم که اکثر علمای ما از پشت کوه آمدند. بالاخره از کوه برگشتیم و صبح زود به خوابگاه رفتیم و عصر که شد بعد از شرکت در کلاسها، رفتم به خوابگاه دانشکده پزشکی، از دور ابراهیم نامی از دوستان را دیدم که صدایم می زد و در کنارش خانمی با مقنعه و چادر و دستکش مشکی ایستاده بود، از همان جانورانی که تا آن روزها کمتر دیده بودیم. خوشم نمی آمد و رو به او هم برنگرداندم، به سوی ابراهیم نگاه کردم و حالی و احوالی، به خانم چادری اشاره کرد و گفت: نشناختیش؟ شعله است! و من برگشتم و شعله را نگاهی کردم. شعله ای که دیروز موی و رویش را می دیدیم، حالا انگار هزار سال دور شده بود، گفتم: تو چرا اینطوری شدی؟ گفت: خودم هم نمی دونم، ولی عادت می کنم، حالا همین طوری گذاشتم. در همان سالها بود که صدای حی علی الحجاب دکتر شریعتی از هر بلندگویی به گوش می رسید و هر بلندگویی دائم در حال اثبات این مدعا بود که فاطمه، فاطمه است و اشتباه نگیرید، فاطمه را با اقدس و شهناز و شهین و مهین اشتباه نگیرید، فاطمه فقط فاطمه است. انگاری که می ترسید ما عوضی به جای فاطمه سراغ گوگوش برویم.




اسم دخترش را گذاشت فاطمه، به عشق دکتر شریعتی، به عشق انقلاب، به عشق جنگ، اما فاطمه از روی متد تربیتی « فاطمه فاطمه است» بزرگ نشد، به همین دلیل وقتی پانزده ساله شد، زیر زیرکی با همه بچه های آپارتمان شان فیلم رد و بدل می کردند و دوست پسرش که می آمد، دو تا کوچه آنطرف تر، فاطمه را می دیدی که در حال دویدن است و وقتی به موتور پسرک می رسید چادر را گوله می کرد توی کیفی که همراهش بود و محکم پسرک را بغل می کرد و پشت موتور می نشست و پسرک لایی می کشید وسط ماشین ها که نکند غربتی های حزب الله گیر بدهند و ضایع بازی دربیاورند، باد می خورد توی صورت نوزده ساله فاطمه و زندگی را دوست داشت و دوست دارد و دوست دارد. پدرش چهار سالی در جبهه بوده، دو برادر مادرش در جنگ کشته شده اند، یک دائی اش در جنگ معلول شده و خانه پدربزرگ در سولقان است، جایی که اسلام محکم ایستاده است و فاطمه هم دیگر اصلا فاطمه نیست، گاهی می شود مونا و گاهی می شود چیزی دیگر، تنها چیزی که توی کتش نمی رود این است که فاطمه فاطمه است.



تو چه می گوئی رئیس؟ تو حرف حسابت چیست؟ تو که دست دختر مردم را می گیری و در حالی که او نمی خواهد سوار ماشین پلیس شود و ضجه می کشد، بزور می کشی اش داخل ماشین و بزور در را قفل می کنی و پرتش می کنی گوشه سلول که پدر و مادرش بیایند، با سندی در دست و نگاهی پر از نفرت توی صورتشان و هزار تیر زهر آلود که از چشمان برادرش یا شوهرش به سوی تو شلیک می شود، از آنها می خواهی که تعهد بدهند که دیگر دخترشان بدحجاب در شهر نمی گردد و پدر با خودش قسم خورده که اگر کلیه اش را هم بفروشد، دخترش را از این جهنم نجات می دهد و می فرستد فرنگ که دیگر گرفتار لجن هایی مثل شما نشود. و آنها هم تعهدشان را می دهند، و تو دخترک را از سلول آزاد می کنی و سعی می کنی پدرانه نصیحتش کنی، همان نصیحت هایی که به دختر خودت می کنی و تا به امروز فایده نکرده است، امشب دخترت از تو خواهد پرسید: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ و تو یک باره بوی لجن پر می شود زیر بینی ات. دوباره می پرسد: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ تو می پرسی: کدوم لجن ها؟ دخترت می گوید: همین هایی که اون دختره رو بزور سوار ماشین می کردند و اون جیغ می کشید؟ و تو می مانی که چطور همه این تصویر را دیده اند؟ تو که کاری نکردی، فقط هلش دادی تو و در را بستی و بردی به مرکز و بعد هم آزادش کردی. دخترت می گوید: بابا! خدائیش تو هم جزو همین لجن هایی؟ تو هم دخترها رو کتک می زنی؟ و تو نگاهش می کنی و به سویش می روی و بغلش می کنی و می گوئی: « بابا! به من می آد که از این کارها بکنم؟»



رئیس! من که چیزی به دخترت نخواهم گفت، اما تو خجالت نکشیدی که چنین کاری کردی؟ آی برادر جوان خنده روی عزیز! تو از روی دختر کوچک پنج ساله ات شرم نمی کنی که مادری را که می گوید دختر پنج ساله اش در مهد کودک منتظر اوست، در خیابان نگه داشتی و اشکش را درآوردی؟ خدا به آن بزرگی تمام آن بهشتی را که تو با همین طرح مقابله با بدحجابی از دستش دادی، مفت و مجانی در اختیار این مادر گذاشته بود، ان وقت تو ام القرای اسلام را برایش جهنم می کنی؟ اگر روزی دخترت از تو بپرسد که پول لباسی را که برایش خریدی از کجا آوردی، رویت می شود بگوئی از کتک زدن دختران و مادران و زنانی که هیچ جرمی نداشتند، پول درآوردی. فردا شب هم سعی می کنی در مهمانی حانه عموخان چنان وانمود کنی که تو دیگر در نیروی انتظامی نیستی و منتقل شده ای به وزارت کشور و کار ستادی می کنی. آخر مرد حسابی! جناب سرهنگ! استاد! این چه پولی است که می گیری؟ پول کتک زدن زنانی که نمی خواهند چنان لباس بپوشند که تا دیروز مجاز بود و امروز نیست؟ پول فحاشی و مزخرف گویی به زنان و دخترانی که توی کت شان نمی رود که وقتی پدرشان و برادرشان و شوهرشان کاری به لباس پوشیدن آنها ندارند، تو برای شان تعیین تکلیف کنی؟ این چه پولی است که با آن قسط خانه را می دهی و اضافه کار می گیری؟ راستی! اسم اضافه کاری که برای اینکه اشک زنان مردم را دربیاوری و با یک مشت زن نکبت بدقیافه عقده ای وسط خیابان جلوی کسانی که مثل آدم لباس پوشیدند، بگیری، چیست؟ اضافه کاری برای طرح؟ اضافه کاری برای طرح 003 ؟ یا اضافه کاری برای امر به معروف؟



من نمی فهمم این آقای موسوی اردبیلی چه می کند؟ این آقای جوادی آملی چه می کند؟ این آقای طاهری اصفهانی چه می کند؟ این آقای هاشمی و عبدالله نوری و خاتمی و کدیور و اشکوری چه می کنند؟ مگر یکی از شرایط امر به معروف و نهی از منکر کردن، داشتن و نداشتن فایده نیست؟ وقتی مرجع تقلید و مجتهد جامع الشرایط یا هر مجتهدی می بیند که 25 سال است دارند به این مردان و زنان، امر و نهی می کنند که حجاب تان را رعایت کنید و سال به سال روسری ها عقب تر می رود و آرایش زنان غلیظ تر می شود، لابد یک اشکالی وجود دارد. حداقل این است که مفید نیست. مگر امربه معروف در شرایطی که فایده ای برآن مترتب نیست ساقط نمی شود؟ مگر این بچه ها در محیط بسته و کاملا اسلامی که جلوی هر مغازه پیتزافروشی اش هم نوشته شده « رعایت حجاب الزامی است»، بزرگ نشده اند؟ مگر صدا و سیما 27 سال خواهران و برادران و زنان و شوهران و پدران و دختران را در سریال ها، آن هم در خانه، با حجاب نشان نداده اند؟ مگر نه این که این بچه ها دستاورد جمهوری اسلامی اند؟ اگر امر به معروف فایده داشت، تا به حال لااقل اثری از آن دیده می شد. وقتی امام معصوم می گوید که اگر کسی ببیند دارند خلخال، که یک وسیله آرایشی محسوب می شد، از پای زنی می کشند و از غصه نمیرد، مسلمان نیست. شما چه مسلمانی هستید که می بینید دختری را بخاطر لباسش می زنند و می کشند و می برند و عین خیال تان نیست؟ شما چه مجتهدی هستید؟ چه فایده ای دارید؟ امر به معروف با این شداد و غلاظ می شود؟ چرا کاری می کنید که هر دختربچه و پسربچه ای پایش به زندان باز شود و خود را در موقعیت روسپی و فاحشه ببیند؟ سالها بر دیوار نوشتند بی حجابی زن از بی غیرتی شوهر اوست. فکر می کنید با نوشتن این جمله ذره ای از عشق آن مرد به همسربی حجابش که دوست دارد مانتوی اجباری را با مدلی بپوشد که زیباتر می داند، داده شد؟ جز اینکه عرض دین را بردید و زحمتی چند روزه داشتید، چه فایده ای از این رفتار شداد و غلاظ بردید؟ جز اینکه مانند محسن مخملباف و مسعود ده نمکی و هزاران تن دیگر حالا اصلا مشکلی با حجاب ندارید. مشکل مردم چیست که شما همه چیز را با تاخیر می فهمید؟

Click to show it on original size!

آقای ناصر مکارم راست می گوید که وضع حجاب در آمریکا بهتر از ایران است. این درست است، در آمریکا زنان مجبور نیستند برای نمایش خود از همین یک وجب صورت استفاده کنند، می شوند موجودات طبیعی، سرکارشان مرتب و با لباس عادی می روند و وقت تفریح هم شاید آرایشی رقیق کنند. اما چه شده که در ایران، این همه مردم می خواهند گونه ای دیگر باشند، پسرها می خواهند شبیه کسی شوند که نیستند و دخترها می خواهند شبیه کسی باشند که با شخصیت شان فاصله دارد. در هیچ جای جهان این همه جراحی پلاستیک برای تغییر شکل صورت اتفاق نمی افتد، چرا که مردم متوجه خودشان نیستند. شما دائما به زنان می گوئید که عروسکند، مانکن هستند، کثیف و پلیدند و در حال تحریک کردن هستند. انتظار دارید یک مانکن چطور لباس بپوشد؟ انتظار دارید یک عروسک چگونه آرایش کند؟ شما هر روز به نیمی از مردم توهین می کنید و این نیم مردم هر روز به شما دهن کجی می کنند. آنان دشمن نیستند، دشمن شمائید.



می گوئید که ماهواره ها زنان و مردان را فاسد می کند. چرا این ماهواره ها در کشور خودشان این اثر را ندارند؟ چرا در تمام اروپا و آمریکا پیدا کردن زنی که هفت قلم آرایش کرده این قدر سخت است؟ اصلا کسی آرایش نمی کند. آدم ها خودشان را دوست دارند، مجبور نیستند دائما خودشان را عوض کنند. مسوول تمام فساد اخلاقی در ایران دولت و حکومت و روحانیون کشور هستند، آنان هستند که با اجبار کردن آنچه لازم نیست، کاری می کنند تا این بت عیار هر لحظه به شکلی درآید.



این سنت سی سال است که هر سال ادامه دارد، هر سال پلیس برای اینکه بودجه بیشتری بگیرد، پول تحقیر خواهر و مادر و دختر خودش را از مجلس احمقی که می داند با دادن این پول دختر و خواهرش تحقیر خواهد شد، می گیرد و مثل سگ هار به جان مردم می افتد. هر سال یک مشت تاجر فاسد بابت سازماندهی طرح حجاب و خرید بنز و لندکروزر و لباس و عینک ترسناک پورسانت می گیرند و با گرم شدن هوا به جان زنان بیچاره این مرز و بوم می افتند، تا پس از چند روز یا احتمالا چند هفته، « هاش» خون شان کم شود و صاحبان شان آنها را زنجیر کنند و تازه یادشان بیفتد که جنایت و دزدی و شرارت در کشور بیداد می کند و آنها همین یکی را که جذاب ترین نوع مبارزه است، برای جنگیدن انتخاب کرده اند. و واقعا چه لذتی دارد جنگیدن مردی با اسلحه و باتوم و کلاه با زنی که کیف رفتن به محل کار دستش است و دارد باری از روی بارهای مملکت برمی دارد، تا شما حمقا مملکت را کاملا به گه نکشید. چه افتخار و شهامتی است که چهار مرد به جان یک زن می افتند تا او را به زور سوار ماشین پلیس کنند. و چه آزادمردی است صفار هرندی که بخشنامه می کند که روزنامه ها حتی اگر دیدند که دارد ظلمی می شود، حق ندارند کلمه ای از این جور و بیداد بنویسند. واقعا شرم آور نیست، سگ های هار درنده را به جان زنان و دختران مردم رها می کنید و سنگ که نه، حتی فریاد زدنی را نیز از ملت دریغ می کنید؟


Click to show it on original size!
آقای سردار احمدی مقدم! هفته ای قبل مصاحبه کردید و گفتید که بدحجابی جزو پروژه براندازی نرم است. گفتید که مواد مخدر و قرص های روانگردان خطرناکند، گفتید که اشرار و قمه کشان و کسانی که برای نوامیس مردم ایجاد مشکل می کنند، خطرناکند، گفتید مصرف مشروبات الکلی غیرقابل تحمل است. گفتید و گفتید و از میان دهها عامل براندازی، پس از یک هفته تمام نیروی تان را گذاشتید برای مبارزه با زنان بدحجاب. می دانید چرا؟ برای اینکه این کار ظاهر جامعه را زودتر درست می کند و برای نیروهای انتظامی جذاب تر است، پول خوبی هم بابت آن به نیروی انتظامی می دهند، زحمت رفتن به کردستان و خراسان و بلوچستان برای مبارزه با اشرار را ندارد. بگذریم از اینکه در این مدت اشرار هم از دست شما راحت می شوند، چون مشغول مبارزه مهم تری هستید. من با شما عهد می کنم که صدای این سازی که حالا می زنید بزودی در می آید، چنان زود و سریع که خودتان زودتر از همه بساط تان را جمع کنید. دیگر مردم به پلیس مانند کسانی که حافظ جان و مال مردم هستند نگاه نمی کنند. شما نه تنها سیاست ده ساله گذشته پلیس را خراب کردید، بلکه مانند انسانی عصبی چنان رفتار کردید که بعدا مجبورید ده برابر همین باج بدهید، مجبورید بدحجابی را ده برابر همین تحمل کنید. شما تمام آرای انتخاباتی جناح طرفدار خودتان، یعنی احمدی نژاد و اصولگرایان و هر کسی که در این وضع خاموش بنشیند را از بین بردید.



روزی که نظامیان احمدی نژاد را چون دلقکی بر چوبه ای کردند تا با بازی انقلابیگری چند صباحی اصلاحگران جامعه بیمار ایران را از بالین این بیمار مشرف به موت دور کنند، گفتیم و گفتند که این مردک برای دادن پول نفت نیامده و این مردک برای مبارزه با امپریالیسم نیامده و این مردک برای مبارزه با غارتگران نفتی نیامده و این مردک برای جنگیدن با اسرائیل نیامده و این مردک برای تولید انرژی هسته ای نیامده، او آمده است تا مردمان ایران زمین را تبدیل به نکبتی چون خودش کند، او آمده است تا چادر توی صورت دخترها بکشد و زنان را وسط خیابان کتک بزند و لباس مردم کنترل کند، همان کاری که 25 سال کرده بود. احمق ها باورش کردند و گفتند، نه، چنین نیست، این بیچاره به فکر منافع ملت است. چپ های احمق پست کلنیال دل شان را خوش کردند که احمدی نژاد در کاراکاس در کنار دخترکی بی حجاب عکس گرفته و همان عکس را کردند پیراهن عثمان. گوئی که این بازی اولین بار است که می شود. استالین آمد، مدتی با روشنفکران فرانسوی و آلمانی و روسی لاس زد و بعد میلیون میلیون شان را نابود کرد. و بعد افتاد به جان ملت، در پنوم پنه ملت را به دلیل غرب زدگی می کشتند، در عراق بدلیل مخالفت با قائد اعظم، در روآندا به دلیل اینکه دماغ شان پهن بود و در ایران گروهی عقب مانده می خواهند چیزی را که خودشان هم باور ندارند، به زور اسلحه توی کله مردم فرو کنند. چه شد آن وعده و وعید رئیس جمهور که گفت: « ما نمی خواهیم جلوی لباس پوشیدن زنان و جوانان را بگیریم»؟ چه شد آن وعده انتخاباتی مشاور رئیس جمهور که گفته بود: « از راه دور دست هنرمندان لس آنجلسی را هم می بوسیم، بخصوص خانم های شان؟» خرشان از پل پیروزی گذشت و بوی گند پس مانده شان در هوا پیچید.



آقای احمدی نژاد! با همین تصویری که از ایران ساختید، می خواهید سازمان ملل را و آمریکا را اصلاح کنید؟ با همین تصویر کتک زدن زنان می خواهید به داد خانواده های آمریکایی برسید؟ با همین ضجه ای که از پایتخت ام القرای اسلام بلند است، می خواهید به فریاد مظلومان جهان برسید؟ چه کسی در کجا، مظلوم تر از کسی است که زیر پای شما دارد لگد می خورد؟ یک مشت نادان عوضی رابه جان مردم انداختید. جواب بدهید که سفره نفتی کجاست؟ غارتگران بیت المال کجا رفتند؟ سانتریفیوژ های تان کی ما را غنی می کند؟ بوشهر چه زمانی افتتاح می شود؟ به میلیون ها نامه درخواست کار کی قرار است پاسخ دهید؟ کم دردسر درست کرده بودید، این هم اضافه شد. این نمره صفر درس اخلاق تان، اقتصاد را که تک ماده کردید، ریاضی را که با آن آمارهای تان زیر ده گیر کردید، در نقاشی تان که از کشیدن یک چشم انداز عقبید، در تاریخ که درس ترکمانچای و گلستانچای را نخوانده اید، آقای دانشمند! علم را برای چه می خواهید؟ برای زدن توی سر مردم؟ این که دیگر علم نمی خواهد، یک چوب می خواهد که سردار احمدی مقدم به تعداد کافی از آن دارد. از شما می پرسم، از نظر خودتان چند درصد دانشمندان اتمی کشور یا خودشان یا خواهر و مادرشان یا همسرشان مشمول طرح بدحجابی نمی شوند؟ در تمام دانشمندان زن امروز ایران، کدام یکی را پیدا می کنید که شامل تعریف شما از زن محجبه بشود؟ با چه کسانی می خواهید جهان را مدیریت کنید؟ با دیوانه روانی ای مثل فاطمه رجبی که پدرش و برادرش او را عصبی می دانند می خواهید مصداق بارز زن مسلمان بسازید؟ شما فکر می کنید پس از این غائله حجاب در تمام جهان هیچ چپی حاضر است در کنار یک وحشی که به زنان مردم حمله می کند بایستد؟ مثل گاو نه من شیر تمام دروغ های دو ساله را که در سطل سوابق قهرمانی دنیای عرب داشتید، با یک لگد ریختید زمین. حالا دیگر جرات می کنید به خبرنگاران خارجی بگوئید که بین دولت و ملت شکافی نیست و اگر می خواهند دلیل پیدا کنند، به خیابان بروند؟ البته اگر خود آن خبرنگار را برادران دستگیر نکنند و به عنوان بدحجاب به زندان نبرند.


 

آقایان! ملت ایران نمی تواند موضوعی به نام حجاب اجباری را بپذیرد، نه اجباری برداشتن آن را می پذیرفت و نه اجباری نگه داشتن آن را می پذیرد، این گروهی که نمی توانند این وضع را رعایت کنند، حداقل نیمی از جامعه ایرانند، شما اگر از نیمی از جامعه ایران متنفرید، مثل خیلی از مردمانی که از دیدن مردم شاد و سرخوش رنج می کشند، می توانید به روستاها پناه ببرید، یا از خانه خارج نشوید، اما یادتان باشد که این رشته حجاب 27 سال است که هر سال در همین روزها تکرار می شود و روزی دیگر یا ماهی دیگر، ماجرا خاتمه می یابد و شما می مانید و شرمساری و خجلتی بخاطر آنچه در این بازی به باد دادید
 
 
 
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنین نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بدست
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
 
                                                                ابراهیم نبوی، هشتم اردیبهشت 1386
لینک ثابت| شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 16:28  توسط ××× | 
دوستت دارم


دوست اش مي دارم
چرا كه مي شناسم اش
به دوستي و يگانه گي .

شهر
همه بيگانه نگي و عداوت است .
.
هنگامي كه دستان مهربان اش را به دست مي گيرم
تنها يي غم انگيزش را در مي يابم .

اندوهش
غروبي دل گير است
در غربت و تنهايي.
هم چنان كه شادي اش
طلوع همه افتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم
و پنجره اي
كه صبح گاهان
به هواي پاك گشوده مي شود
و طراوت شمعدا ني ها
در پاشويه حوض .

چشمه يي
پروانه يي و گلي كوچك
از شادي
سرشارش مي كند
و ياسي معصومانه
از اندوهي
گران بارش :
اين كه بامداد او ديري ست
تا شعري نسروده است .

چندان كه بگويم
((امشب شعري خواهم نوشت ))
با لباني متبسم به خوابي ارام فرو مي رود
چنان چون سنگي
كه به درياچه يي
و بودا
كه به نيروانا

و در اين هنگام
دختركي خردسال را ماند
كه عروسك محبوب اش را
تنگ در اغوش گرفته باشد .

اگر بگويم كه سعادت
حادثه يي ست بر اساس اشتباهي
اندوه
سراپاي اش را در بر مي گيرد
چنان چون درياچه يي
كه سنگي را
و نيروانا
كه بودا را
چرا كه سعادت را
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقي
كه به جزتفاهمي اشكار نيست .

نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان كه چون نظر از وي باز گرفتم
در پيرامون من
همه چيزي
به هيات او در امده بود .

ان گاه دانستم كه مرا ديگر
از او
گريز نيست .

                                                                                                     شاملوي پيامبر

لینک ثابت| سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 13:56  توسط ××× | 
يادي از گذشته

دلم گرفته خيلي احساس تنهايي مي كنم

 

بعضي وقتا فكر ميكنم كه خيلي از ادما در مورد من اشتباه فكر ميكنن

 

فكر ميكنن كه خيلي ساده م

 

هيچي حاليم نيست اما به خدا اينجوري نيست

 

خيلي وقتا به روي خود نياوردن خيلي بزرگي مي خواد 

 

 خيلي دل و جگر ميخواد

 

به خصوص اگه پاي دوست داشتن در ميون باشه

 

خيلي كسا اشكارا تو چشام زل ميزنن و تابلو بهم دروغ ميگن و ادعا هم ميكنن كه دوستم

هستن

 

خيلي راحت خيانت(ميدونين اصلا دوست ندارم روي اين كارا فعلا اسم خيانت رو بذارم هر چند

 

 كه واقعا دارم خودم رو گول ميزنم)ميكنن و تو چشماي همديگه زل ميزنن و ميگن دوستت

 

 دارم و از خيانت كردناي اين دوره و زمونه بيداد سر ميدن و من همچنان نظاره گر

 

خيلي دلم ميخواست ميتونستم به اونايي كه دارن بهم دروغ ميگن بگم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

از چي ميترسي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اگه ميدوني كارت درسته مثل مرد پاش وايسا و بگو من اين كارا رو ميكنم و به هيچكس هم ربطي نداره

 

و اگه هم ميدوني كارت اشتباس چرا انجامش ميدي تا مجبور بشي براي پوشوندنش دروغ بگي

 

بعضي وقتا فكر ميكنم كه از ديد خيليها ادم مزخرفي هستم

 

چون نميگم نميتونم اما شايد  خيلي سخت بتونم  دروغ بگم

 

خيلي سخت بتونم خيانت كنم

 

و غير ممكنه كه بتونم با احساسات كسي بازي كنم

 

خيلي سخت بتونم تو روي طرف مقابلم بايستم و بگم چرا داري بهم دروغ ميگي چرا داري از

 

احساسات من سوء استفاده ميكني

 

مزخرفم چون نميتونم احساساتم رو پنهون كنم

 

اره من مزخرفم چون به هيچ ديني پايبند نيستم اما براي اعتقاداتم احترام قايلم

 

براي اخلاقياتم احترام قايلم

 

و اونا رو تو زندگيم رعايت ميكنم

 

ولي به خدا ميترسم

 

ميترسم منم يه روز بگم بي خيال

 

تا كي اينجوري زندگي كردن و زجر كشيدن؟

 

تا كي دروغ شنيدن و به روي خود نياوردن؟

 

تاكي ازت سو استفاده كنن و تو هيچي نگي؟

 

چرا منم مثل بقيه نباشم ودنيا رو خوش (از ديدگاه اونا)نگذرونم؟

 

ميترسم يه روز اين افكار به ذهنم بياد و منم بشم يكي مثل بقيه

 

اما دارم همچنان مقاومت ميكنم و دوست دارم تا اخر عمرم مزخرف! بممونم

 

 ولي چيزي كه هست اينه كه هر ظرفي هر چقدر هم بزرگ باشه بالاخره يه روزي پر ميشه

 

فقط ازتون يه چيز ميخوام

 

از همه چيزتون ميگذرم از همه كارايي كه با من كردين

 

فقط برام دعا كنيدقبل از اينكه پر بشم خدا منو پيش خودش ببره

 

لطفا برام دعا كنيد....لطفا

لینک ثابت| شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 15:58  توسط ××× | 
تقدیم به تک ستاره اسمان زندگیم
اشک رازي‌ست

لب‌خند رازي‌ست

عشق رازي‌ست

اشک ِ آن شب لب‌خند ِ عشق‌ام بود.



قصه نيستم که بگوئي

نغمه نيستم که بخواني

صدا نيستم که بشنوي

يا چيزي چنان که ببيني

يا چيزي چنان که بداني...

من درد ِ مشترک‌ام

مرا فرياد کن.


درخت با جنگل سخن مي‌گويد

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن مي‌گويم

 


نام‌ات را به من بگو

دست‌ات را به من بده

حرف‌ات را به من بگو

قلب‌ات را به من بده

من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام

با لبان‌ات براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام

و دست‌هاي‌ات با دستان ِ من آشناست.
 

در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام

براي ِ خاطر ِ زنده‌گان،

و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده‌ام

زيباترين ِ سرودها را

زيرا که مرده‌گان ِ اين سال

عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.



دست‌ات را به من بده

دست‌هاي ِ تو با من آشناست

اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم

به‌سان ِ ابر که با توفان

به‌سان ِ علف که با صحرا

به‌سان ِ باران که با دريا

به‌سان ِ پرنده که با بهار

به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد

 

زيرا که من

ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام

زيرا که صداي ِ من

با صداي ِ تو آشناست.
                                                                                           
 
                                                                                                  شاملوی پیامبر
 
 
لینک ثابت| سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 10:40  توسط ××× | 
نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام عمر دوباره منی تو رو واسه نفس میخوام

 

از خنده ات نفهمیدم که دوستم داری یا نه

امااز گریه هایم دریافتم که چقدر دوستت دارم

لینک ثابت| شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 20:16  توسط ××× | 
برای محبوبم

 نه نه در خيال، که روياروي مي‌بينم
سالياني بارآور را که آغاز خواهم کرد.


خاطره‌ام که آبستن ِ عشقي سرشار است

کيف ِ مادر شدن را

 

 

در خميازه‌هاي ِ انتظاري طولاني

 

 

مکرر مي‌کند.


[]

خانه‌ئي آرام و
اشتياق ِ پُرصداقت ِ تو
تا نخستين خواننده‌ي ِ هر سرود ِ تازه باشي
چنان چون پدري که چشم به راه ِ ميلاد ِ نخستين فرزند ِ خويش است;
چرا که هر ترانه
فرزندي‌ست که از نوازش ِ دست‌هاي ِ گرم ِ تو
نطفه بسته است...
ميزي و چراغي،
کاغذهاي ِ سپيد و مدادهاي ِ تراشيده و از پيش آماده،
و بوسه‌ئي
صله‌ي ِ هر سروده‌ي ِ نو.


و تو اي جاذبه‌ي ِ لطيف ِ عطش که دشت ِ خشک را دريا مي‌کني،
حقيقتي فريبنده‌تر از دروغ،
با زيبائي‌ات ــ باکره‌تر از فريب ــ که انديشه‌ي ِ مرا
از تمامي‌ي ِ آفرينش‌ها بارور مي‌کند!

در کنار ِ تو خود را

 

 

من

کودکانه در جامه‌ي ِ نودوز ِ نوروزي‌ي ِ خويش مي‌يابم
در آن ساليان ِ گم، که زشت‌اند
چرا که خطوط ِ اندام ِ تو را به ياد ندارند!


[]

خانه‌ئي آرام و
انتظار ِ پُراشتياق ِ تو تا نخستين خواننده‌ي ِ هر سرود ِ نو باشي.


خانه‌ئي که در آن

سعادت

 

 

پاداش ِ اعتماد است

و چشمه‌ها و نسيم

 

 

در آن مي‌رويند.

بام‌اش بوسه و سايه است
و پنجره‌اش به کوچه نمي‌گشايد
و عينک‌ها و پستي‌ها را در آن راه نيست.


[]

بگذار از ما

 

 

نشانه‌ي ِ زنده‌گي

 

 

هم زباله‌ئي باد که به کوچه مي‌افکنيم

تا از گزند ِ اهرمنان ِ کتاب‌خوار
ــ که مادربزرگان ِ نرينه‌نماي ِ خويش‌اند ــ امان ِمان باد.


تو را و مرا

 

 

بي‌من و تو

 

 

بن‌بست ِ خلوتي بس!

که حکايت ِ من و آنان غم‌نامه‌ي ِ دردي مکرر است:
که چون با خون ِ خويش پروردم ِشان

باري چه کنند

 

 

گر از نوشيدن ِ خون ِ من ِشان

 

 

گزير نيست؟


[]

تو و اشتياق ِ پُرصداقت ِ تو
من و خانه‌مان
ميزي و چراغي...


آري
در مرگ‌آورترين لحظه‌ي ِ انتظار
زنده‌گي را در روياهاي ِ خويش دنبال مي‌گيرم.
در روياها و
در اميدهاي‌ام!
                                                                                                           شاملوی پیامبر

لینک ثابت| چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 17:46  توسط ××× | 
دیدار (فریدون مشیری )

 

عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
اين درد جانگداز زمن روی برنتافت
وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در اين سال های سخت
من بودم و نوای دل بينوای من
دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
در چشم رنجديده من می كني نگاه
چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان
نشناختم صفای تورا– آه ازين گناه !

امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين
ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان
گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !
ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟

 

 

 

لینک ثابت| چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 19:20  توسط ××× | 
به یاد شاملو ی پیامبر

مجال
بی رحمانه اندک بود و
واقعه
سخت
نامنتظر.
از بهار
حظ ّ تماشائی نچشیدم،
که قفس
باغ را پژمرده می کند.

از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه نا سیراب.

برهنه
بگو برهنه به
خاکم  کنند
سرا پا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز می بریم،-
که بی شایبه حجابی
با خاک
عاشقانه
در آمیختن می خواهم

لینک ثابت| چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 18:50  توسط ××× | 
تجربه ای تلخ به رنگ واقعیت
 

 ما میهمان این کره خاکی می شویم و غم ها و هجران ها نیز با ما زاده می شوند

تنها جرم ما این است که در این خاک به دنیا می آییم

این دنیا با مرگ تدریجی انسانها کامل می شود

تنها یک راه باقی است ... زندگی به سبک چهار پایان 

 این جا نیز قانون جنگل حکم فرماست ا گر در موضع قدرت باشی پیروزی از آن

توست  در جامه ما  برخی زنان و مردان گرگ سیرتند  با وجود سیری باز هم

می درند . این جا نباید به داشتن کسی عادت کنی اگر دلبسته اش شدی

 یا خالق او را از تو میگیرد یا مخلوقش . به یاد داشته باش این جزء ثابت زندگی توست

اعتراضی وارد نیست ...

قانون دیگر این لجنزار این است اگر دختری پاک بودی و شوهرت بار ها و بارها خیانت

کرد به دل نگیری این رسم زندگی است .

اگر از سه سالگی در سرمای زمستان کنارخیابان نشتی و نگاه التماس آمیزت بر

رهگذران بود باید خدا را شکر کنی که زنده ای

اگر کسی را که به چشم برادرت می دیدی خود اعتراف کند که به

تو نظر داردمهم نیست  

دستش را ببوس و به خاطر نظر لطفش از او تشکر کن

این جا اگر به عقایدت توهین شد و تو را مرتد خواندند افسوس مخور

آزادی بیان حکم فرماست

به خاطر داشته باش دل شکستن از اصول اولیه زندگی است

و هزاران اگر دیگر .....

من زندگی با این همه ننگ را نمی خواهم    زنده بودن اجباری

یا باید زنده بود و آنطور که شایسته است زندگی کرد و یا باید با عزت به استقبال مرگ

 رفت و ننگ این زندگی را به جان نخرید

این جا آخر خط است و حق انتخاب با توست................

 

 

 

لینک ثابت| سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 21:7  توسط ××× | 
وحدانیت

 

 

 

 خدای من خالق هستی بخش چه نیکو خلق کردی آسمان و زمین را

و چه دردناک سرشت انسان را با غم آفریدی

انسان را آفریدی و رهایش کردی در دنیای که سراسر تضاد است

تو به خود می بالی که مخلوقت در تنهاترین لحظات تو را دارد .

 اری ...ما خدایی داریم که زخم ها مان را التیام نمی بخشد  ....

 خدایی که تماشگر است و صبرش بی نهایت

الاهه من برای من انسان عدالت زیباترین خواهد بود عدالتی که خط بطلان

 

   بر آن کشیده ای و کشیده اند .

کاش به جای این همه خالق که عاشق توی مخلوق هستند تنها یکبار

  عاشق می شدی بیا انسان باش و ثانیه های بعد از رفتنش که به سان

 سال کبیسه است را لمس کن

بیا و درد فرهادها را ...

خدایا ـ من در تنها ترین لحظات نیز تو را ندارم 

حال تو خود قضاوت کن کدام یک تنهاتریم و بی شریک ......

 

لینک ثابت| سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 19:53  توسط ××× | 
عید مبارک

 

با آرزوی بهترینها

 

    •  
لینک ثابت| پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 21:35  توسط ××× | 
کلام اخر
 

رفتم  مرا ببخش و مگو که او وفا نداشت

                                                     راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

                                         در وادی گناه  و جنونم کشانده بود

رفتم  که داغ بوسه پر حسرت تو را

                                با اشک های دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

                 رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

                                     رفتم ِ مگو ِ مگو  که چرا رفت ننگ بود

عشق من و نیاز تو سوز و ساز ما

                                از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

                                        در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک کور بی نشان

                               فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

                                     ازخنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

                آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

                                     دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

                            مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

                                 در دامن سکوت بتلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

                                     دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

لینک ثابت| جمعه 18 اسفند1385ساعت 18:28  توسط ××× | 
وفاداری

  

 

حالا دلیل دل بستگی اش به  گنجشکها را می فهمم

 

گنجشکها با وفا تراز فرزندانش

 

هر روز میمهان سفره پیرمرد

 

هردوبه هم وابسته نه  که دل بسته اند

 

در را که با زمی کند با بغض و شاید اعتراض می گوید

 

دوشب است به خانه می ایم و چرا غ ها خاموش است

 

وسکوت بر فضا حاکم

 

پیرمرد هشت  سال به اولین عشقش وفادار مانده

 

به یاد مادردرباغچه گل یاس می کارد

 

برای خوشحالی او جانماز و قرآنش را  پهن میکند  و شبها شمعی  که

 

                                                         اشکهایش سیاه است ....

 

پدر هشت سال با خاطرات مادر زندگی کرده....

 

پدر دلش گرفته پدر خستگی را خسته کرده ....

 

و اینک پدر باید به یاد اولین عشق زنی دیگر را عاشق شود

 

                                                 زنی به جای   مادر.....................

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت| جمعه 18 اسفند1385ساعت 17:55  توسط ××× | 
روز جهانی زن بر فرشته های زمینی مبار ک

 

 

                                 بر مسند قدرت می نشینند

   چشم  هایشان را می بندند

 

عدالت را در نطفه خفه می کنند

 

   و بی رحمانه حکمش را صادر می کنند

 

سنگسار....

 

   جای ابهام است جرم زن چه بود

 

       زن تنها گرفتار عشقی زمینی شده بود

 

اما از نظر آنان

 

زن نا بخشودنی ترین گناه را مرتکب شده بود

 

 

مردان به نهایت پستی می رسند

 

و با وقاحت تمام زن را سنگسار می کنند

 

و این ابلهان نمی دانند هر سنگی که برجسم زن 

 می نشانند عشق او را

 

دوچندان می کند

 

ساکنین این جنگل بکر بر زنی سنگ می زنند که نوزدای از

 

 گرمی

 

اغوشش ارامش می یافت

 

بیش از این انتظار نیست ....

 

ناله های زن دل سنگ را به درد می آورد

 

زن به حال حیوانهای انسان نما زار میزد

 

به حال این مردان هوس باز دین مآب

 

اخرین سنگ بر قلب زن می نشیند

 

 

اشکی گوشه چشمان زن یخ بسته.

 

 

 

 

              

 

لینک ثابت| پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 18:23  توسط ××× | 
برای تو

 

 

اين مثنوي حديث پريشاني من است

                            بشتو كه سوگنامه ويراني من است

 

امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام

بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام

 

گفتي غزل بگو، غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد

 

گفتم مرو كه تيره شود زندگانيم

با رفتنت به خاك سيه مينشانيم

 

گفتي زمين مجال رسيدن نميدهد

بر چشم باز فرصت ديدن نميدهد

 

وقتي نقاب محور يكرنگ بودن است

معيار مهرورزيمان سنگ بودن است

 

ديگر چه جاي دلخوشي و عشقبازي است

اصلا" كدام احمق از اين عشق راضي است

 

اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است

من بودني كه عاقبتش نيست بودن است

 

حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام

فهميده ام كه خوب تو را بد شنيده ام

 

حق با تو بود از غم غربت شكسته ام

بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام

 

بيزارم از تمام رفيقان نارفيق

اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق

 

من را به ابتذال نبودن كشانده اند

روح من را به مسند پوچي نشانده اند

 

تا اين برادران رياكار زنده اند

اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند

 

يعقوب درد ميكشد و كور ميشود

يوسف هميشه وصله ناجور ميشود

 

اينجا نقاب شير به كفتار ميزنند

منصور را هر آينه بر دار ميزنند

 

اينجا كسي براي كسي كس نميشود

حتي عقاب درخور كركس نميشود

 

جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست

 

ما ميرويم چون دلمان جاي ديگر است

ما ميرويم هركه بماند مخير است

 

ما ميرويم گرچه ز الطاف دوستان

بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است

 

دل خوش نميكنيم به عثمان و مذهبش

در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است

 

ما ميرويم مقصدمان نامشخص است

هرجا رويم بي شك از اين شهر بهتر است

 

از سادگيست گر به كسي تكيه كرده ايم

اينجا كه گرگ با سگ گله برادر است

 

ما ميرويم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه است

 

ديريست رفته اند اميران قافله

ما مانده ايم قافله پيران قافله

 

اينجا دگرچه باب من و پاي لنگ نيست

بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست

 

بر درب آفتاب پي باج ميرويم

ما هم بدون بال به معراج ميرويم

 

 

لینک ثابت| چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 19:38  توسط ××× | 
ارامش

  

آروز دارم یک شب بارانی در فصل پاییز در زیر درخت بید از  این خاک پر بگیرم

دوست دارم قطره های باران بدن مرا غسل دهد و گیسوان بید کفن من باشد

نیازی به کافور نیست عطر خا ک باران خورده مرا کافی است

لباس سفید را دوست دارم اما نه آنقدر محجوب صورتم را نپوشانید

ارامگاه من در کوهی است زیر سایه درخت کاج این گونه بهتر است چشم براه نمی مانم

قبلا هم گفته بودم برای من اشک نریزید بگذارید رفتن من بهانه ای برای دیدار دوباره شما باشد .

مردن با دوست تاسف بار است ....

دل بستگی زیادی به دنیای شما ندارم شاید دلم برای کتاب فروغ تنگ شود و یا شنیدن صدای خنده بچه ها

  من فکر می کنم هر انسانی که به دنیا می آید  سر انجام  باردار خواهد شد

یکی باردار عشق دیگر باردار هوس و ....

من هم روزی باردار عشقی آتشین شدم افسوس نمیدانستم ماه ها جدایی

آن عشق را حمل می کردم

 و این بار فارغ از همه غم ها  و هجران ها به ارامش رسیده ام

  

 

لینک ثابت| سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 18:31  توسط ××× | 
درد
 

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری 

                                               نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم، بگریزد و بریزد

                                             که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست

                                                    تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم

                                        منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

که نداشت برگ و باری .......

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست

                                                    تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

 

                                                                              

لینک ثابت| دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 18:29  توسط ××× | 
 

خدا حافظ همین حالا ....

 

خداحافظ همین حالا که من تنهام


خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام


خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید


به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید


اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است


نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است


خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاهام

 

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا


خداحافظ خداحافظ…همین حالا…

 

لینک ثابت| چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 19:58  توسط ××× | 
گاهی نهایت عشق اینه که ... بگذریم
 

در امتداد یک شب مهتابی  هزاران را ه نرفته را پیمودیم

                                     عشق پاک رنگ با خته را گریستیم و عاشق شدیم

درپس این همه دو رویی رویای شیرین عشقت چه زیبا بود

                                                      و من چه خوشبخت که چون تویی داشتم

و این بار در امتداد شبی سرد  با چشمانی خیس و هزارن بغض 

                                            به اجبار باید چشم بروی عشقمان ببندیم

اشک نیز این همه غم را هضم نمی کند

                                               چشمانم از گریه های گاه و بیگاه من خسته اند

خدایا جرم ما چه بود ؟ تو خوب می دانی که هوس برای ما رنگ باخته بود

                                  خدای خوب من تو خود گفته ای که از مادر مهربان تری

برایش مهربان باش ........

                                          خدایا او را که دوست میدارم دوستش بدار

خدایا عشقم را ِ یوسفم را ِ همه کسم را به تو می سپارم  

 

 

 

 

لینک ثابت| چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 19:20  توسط ××× | 
 

 

                                

                            

من تورا به كسي هديه مي دهم ، كه از من عاشق تر باشد و از من    

براي تو مهربان تر                                       

من تورا به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسنگ

راه دور ، در خشم ، در مهرباني

 در دلتنگي

در هزار همهمه دنيا 

يكه و تنها بشناسد

من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم ، كه راز آفتاب گردان

و تمام سخاوتهاي عاشقانة اين گل معصوم را

بداند ، و ترنم دلپذير هر آهنگ 

هر نجواي كوچك ، برايش يك خاطره مشترك باشد

او بايد از رنگين كمان چشمان تو ، تشخيص بدهد كه امروز هواي

دلت آفتابي است ، يا آن دلي كه من

برايش مي ميرم ، سرد و باراني است

اي بهانة زنده بودنم ، تورا سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم ، كه

قلبش بعد از دو بار ديدن تو ، باز هم به ديوانگي

و بي پروائي اولين نگاه من بتپد

همانطور عاشق

همانطور مبهوت وقار وجمال بي مثالت

آيا كسي پيدا خواهد شد ؟ از من عاشق تر  و از من مهربانتر

براي تو

تورا سخاوتمندانه ، با خود خواهم بخشيد....!!!! 

تو را فقط و فقط به خدا ميسپارم .

تو را فقط به قلب عاشقم هديه خواهم داد.

 

    

 

 

 

لینک ثابت| جمعه 27 بهمن1385ساعت 18:50  توسط ××× | 
درد
   

مرد زنی را عاشق شدعشق به انتها رسید روحی دمیده شد و نطفه ای شکل گرفت

                                       و زن به اوج رسید و مادر شد

اینک چند صباحی است مرد ، زنی دیگر را عاشق شده و پدر بودن خود را انکار میکند

گویی فراموش کرده این نطفه زاده عشقی آتشین بوده

زن با میهمانی نا خوانده تنها  در جاده های پر ملال زندگی قدم می زند

چند ماهی است شکمش بالا آمده

و مردم بی درنگ نام پدر بچه را می پرسند

                                              زن سکوت اختیار می کند

مردم بی رحمانه می خندند و می گویند حرام زاده

زن می شکند با پاهایی لرزان به زیر تیغ جراحی می رود و میهمان نا خوانده اش را

برای همیشه مرخص می کند .

 

لینک ثابت| چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 19:26  توسط ××× | 
به مناسبت چهلمین سالگرد درگذشت فروغ

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد:
روزی از این تلخ و شيرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ی زامروزها، ديروزها

ديدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد درد

می خزند آرام روی دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خويش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تيرهء دنيای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با ياد من بيگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران می شود
روح من چون بادبان قايقی
در افقها دور و پيدا می شود

می شتابند از پی هم بی شکيب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خيره می ماند بچشم راهها

ليک ديگر پيکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگير خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زير خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

لینک ثابت| چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 18:50  توسط ××× | 

هر دو عاشق بودنند و جوان

یک شب مهتابی      هوس میهمان عشقشان شد

و دختر برای اثبات عشقش جسمش را ....

اکنون آن لذت آنی پایان یافته بود

پسر د ختر را چون دستمال چرکینی از خود دور کرد و گفت : من خواهان عشقی پا ک بود م

اما تو فاحشه ای بیش نبودی

دختر چون ابر بهاری گریست

دوستی از راه رسید و گفت دختر تاوان عشق را داد

ومن فریاد می زنم عشق مقدس است

چگونه می شود دل عاشق باشد و چشم به د نبال جسم

ای نا به خردان عشق را چون هوس هجی نکنید

عشق مقدس است

لینک ثابت| سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 21:2  توسط ××× | 
پاییز

در موسم بهار هق هق درخت را شنیدم  همراه باران بهاری اشک ریختم

در بهار مدهوش عطر گلها نشدم .....

پاییز عروس فصلها از راه رسید

پاییز  با آن غروب های دلگیرش دوست داشتنی بود

باران چه بی دریغ می بارید ومن چون شبنم زلال شدم

در پاییز عاشق شدم عاشق او که برترین بهترینم بود

به زیر باران رفتیم ، گریستیم ، خندیدیم و فریاد زدیم ما خوشبختیم

زمستان معصوم از را ه رسید

برف عروس طبیعت شد و ما محو این همه زیبایی

روزها و شبهای سردی در کنار هم بودیم

اما گرمی عشقی پاک به ما گرمی می بخشید

اینک انتهای زمستان است.... هر کجا قدم می گذارم اثری ازتوست

این شبها تنها بر ماه خیره می شوم

انگار حکم جدایی صادر شده.....  و من باز منتظر می مانم تا باییزی دیگر از راه برسد و من تنها سالگرد

اشناییمان را جشن بگیرم

لینک ثابت| سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 20:50  توسط ××× | 
بت
برایم همچون بتی بودی که فراتر از خدا تو را می پرستیدم د ر برابر عشقت زانو زدم و نامت را برقلبم حک کردم و من خوشبخت بودم و رها

نمیدانم چه شد گویی بت مرا دزدیده بودنند

اینک او چندین بت پرست داشت و او هم دوست می داشت

او بت پرست عاشق قدیمیش را فراموش کرده بود

او خواهان عشقهای پر هوس بود .....

هوس بتم را شکست و من نیز شکستم

گویی قلبش از سنگ شده بود ..... نا له هایم ... اشکهایم در او اثری نداشت

امروز او بازگشته با تنی که زخم خورده عشقای عبث بود

آمده و با لبانی می گوید دوستت دارم که هزاران بوسه شهوت بر آن نقش بسته

او باور ندارد که دیگر بتم نیست

و من اینبار فریاد میزنم هوست گلستان زندگی ام را آتش زد و هیچ گاه نفهمیدی با من چه کردی

افسوس که خوشی هایم چون عمر گل کوتاه بود ......

لینک ثابت| شنبه 21 بهمن1385ساعت 23:3  توسط ××× | 
حرم سرا
 

 

 

در فرودگاه وطنم .... دو دختر در پس چادر معصوم بودنند ومحجوب

و در گوشه ای دیگر .... دخترانی با صورتهای بزک کرده   نگاه مردان به دنبالشان بود

اینک در خاک دبی آن دو دختر محجوب با شومیزهای رنگی دلبری می کنند

چون شراب خوارن قهار مدام شراب خوردنند  لباس عریانی بر تن کردنند  اکنون

دختران در میان چشم های حریص شیخ نشین های عرب می رقصند ... صدای مرحبا

 گفتنشان  گوش آدمی را کر میکند

دختر انتخاب می شود و می رود تا شبی را درحر م سرای مردی عرب تجربه کند .....

لینک ثابت| شنبه 21 بهمن1385ساعت 22:25  توسط ××× | 
وبلاگ من
صفحه نخست
پست الکترونیک
طراح قالب
آرشیو
درباره وبلاگ
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

امکانات


اين سایت را 
صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS

آرشیو موضوعی
نوشته های پیشین
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندهای روزانه

پیوندها
مریوان گالری
  ابراهیم نبوی
  روز انلاین
  پیامنیر
  بازتاب
  انتخاب
  خبر ورزشی
  شاملوي پيامبر
  اهنگ ان لاین
  چه گوارا
  فروغ فرخزاد
  سرگرمی
  بهتین کلیپ های موبایل
  خیام
  طالع بینی ازدواج
  به عشق...
  ده نگ
  کوردستان میوزیک
  اهنگ،فیلم و...
  گاگولکه ی پیته ئاوسه کانی پینووسیکی حه رام
  تک پسر::قالب ساز
جستجو در وبلاگ




آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:


 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

:طراح قالب:
طراحی حرفه ای قالب های وبلاگ

 
Template design by: Takpesar.blogfa.com